تا زمانی که برگ زیتون بر منقار خونین کبوترهاست آرامش نزدیک واری حس نخواهد شد
یکی از بهترین تبلیغ هایی است که تا بحال دیده ام که انسان را واقعا به فکر وا میدارد. این آگهی مربوط به طرح 1000 تومان موسسه خیریهی محک است که از ما میخواهد با پرداخت ماهانه هزار تومان ! به کودکان سرطانی کمک کنیم. مبلغی که هر روز چند برابر آن را صرف خرید چیزهای مختلف و گاها بدرد نخور میکنیم غافل از اینکه میشود با این پول چه کارهای بزرگی انجام داد.
کار خوبی که این موسسه انجام داده است امکان پرداخت کمک های مالی بصورت آنلاین می باشد.که با رفتن به سیستم دریافت کمکهای مردمی محک و چند کلیک ساده کمک های خود را به کودکان سرطانی برسانید. البته محک پیشنهاد میکند که برای شرکت در این طرح به عضویت موسسه در آید تا بتوانند با انسجام و ساماندهی بهتری این کمکها را جمع کنند که این کار هم بصورت آنلاین امکان پذیر است. خوشبختانه موسسه محک سایت بسیار خوبی دارد که تمامی موارد را به روشنی توضیح داده که پیشنهاد میکنم در صورتی که تمایل به همکاری دارید حتما نگاهی هم به سایت آنها بیاندازید. مشاهده سایت موسسه خیریه محک دیگران نوشته اند:
چگونه می توان سینه چاک کسانی بود که هیچ گاه تکلیف شان با خودشان معلوم نبوده؟ مگر می توان سنگ کسانی را به سینه زد که هماره ترجیح داده اند با «منفعت طلبی و عافیت جویی» به سراغ مردم بیایند؟ نشاید که حنجره را برای «اپورتونیست»*هایی درید که در تمام این سال ها، در نقطه ای میان «حاکمیت و مردم» ایستاده و مزوّرانه از هر دو سوی بهره مند شده اند؛ نه از جاذبه های قدرتمداری دل کنده اند و نه از نیازشان به اقبال مردم. «سی سال»، تاریخِ خاک خورده ای نیست. عناصر و اجزاء این تاریخ، هنوز سرپایند. اما نسل من _ «نسل سمعی وبصری» من _ از این تاریخ و عناصرش چه می داند؟ آیا فرصت طلبان را می شناسدشان؟ اصولاً این نسلی که هر از گاهی، شورمندانه به دنبال چهره های اینچنینی می دود، باید بداند که پیشینه ی این «پیشروان» چیست. می داند؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * «فرصت طلب» را گویند
زدرد نکته سنجی هرکه آگاهست می داند که معنی در دل اول خون شود و آنگه سخن گردد و این رنج ما می باشد (( نکته سنجی )) دل عاشق به لطافت می خندد روح عصیانگر به (( درد )) می گرید .بیچاره من که ساخته از آب و آتشم . چند هفته هست در دفاع از عملکرد خود در این (( خانقاه )) به این جمله بسنده کرده ام این آنچه می توانستم بود ولی آنچه می خواستم نبود مقدمه مرا از محتوی مفصل به احساس به دور نکند و این احساس تیر خلاص تحقیر نفس من نگردد که هرکه تهمت به ناروا بزند بگوید (( احساساتی )) رنج نکته سنجی احساسم را می آزرد رنج محرومیت ... واین درد ناشکیبایی می کند و خیلی از اوقات همانند کودکی عاصی به وجد می آورد اگر (( ممنوعه )) هم باشد می شکنم و میروم تا وجدانی آسوده از خدمت داشته باشم نه سهل انگاری برای رفع مسئولیت... غوغای بیرون و خیابانهای آلوده رنگ گوش فلک را کر کرده بود نشنیدند وندیدند که 10 کودک معصوم چگونه با چشمان کنجکاو همنوع خود را می کاویدند رنگ ها و حجم ها ی ندیده را نظاره می کردند گوش میدادند به غوغای بیرون خود در لابلای بزرگان همسن و سالان خود را می دیدند ولی در کنار خانواده های خود خرامان می رفتند . سعادتی بود تا به همراه دوستان با احساس خوب انسانی خود یکی از بهترین روزها را تجربه کنیم برکت به زندگی بدهیم و قلبهای کوچکی را شاد کنیم که وسعت شادی آنها نهایت نداشته باشد.
بنیاد کودک در یک سال گذشته همکاری های زیادی را با انجمن حمایت زندانیان داشتند گروه مهربان آنها با همکاران متعهد انجمن و حضور دوست خیر و فرزانه ام پیمان غنی زاده روز بهشتی زیبا را ساختیم . اخوی زنگ زد گفت برای متینگ امروزهستم گفتم نه ! گفتم من جای دوری رفته ام درست بهشت با پری کوچلوهای داریم مناجات می کنیم وقتی جریان فهمید غبطه خورد گفت عجب بهشتی رفتی ! 10 کودک زیبا که بی گناه به جرم زاده شدن در خاندان آسیب پذیر همراه مادران خود در زندان به سر می برند و همراه مادران خطا کار خود حبس نشاط و شادمانی را می کشند 10 کودکی کهیا پدرانشان در بند مردان حبس می کشد یا در زندان متولد شده اند و یا پدر ندارند و یا خانواده صلاحیت دار ندارند که مراقبت و تربیت آنها را برعهده بگیرند این فاجعه زندگی انها است فقط کافی است بدانید کودک 4 ساله هنوز زبان برای گفتن الکن دارد و یا کودک 5و 6 ساله نمی تواند تا عدد 10 را بشمارد . علی ، صبا ، مینا ، داود ، و... کسانی بودند که به اردوی تفریحی به اردوگاه معلم ارومیه مکان دنج به دور از هیاهوی مردم رفتیم علی و داود و زینب کسانی بودند که در طول عمر خود غیر از دیوار بلند حبس جای را ندیده بودند تمام طول مسیر پلک نزدند با تعجب به شیشه ماشین چسبیده بودند وبا ولع خاصی دنیای بیرون را لمس می کردند دنیای رنگ ، حجم و صدا را که هیچ آشنایی با آن نداشتند بقیه بچه ها هرچند مدتی به همراه خانواده های و آشنایان خود برای مهمانی بیرون می رفتند و زیاد نا آشنا نبودند . خانم چگینی و اروج پور محمدزاده و آقا مسعود مهندس زمین شناسی از بنیاد کودک خانم ها بخشی و محرمی و حاج حسنی وخوش سیرت همکارن ما در زندان وانجمن و من و پیمان و ائلشن بعدا رسیدیم بازی و قصه گویی و صحبت با بچه ها و خوردن نهار و دسر و میوه و مسابقه و جایزه و نقاشی صورت های معصوم آنها با رنگ کلی چسبید علی کودک سه ساله که همه نگاههای رابه طرف خودش برد تا بغل من آمد بلافاصله با زیباترین لحن کودکانه گفت (بابا ماما را ، زد) و زد تو گوش خودش ( اینطوری ) و این تنها تجربه او از مهر پدر ومادر بود پدر معتادش علی را برای تامین مواد خودش فروخته بود چگونه جرات کرده بودند علی چشم آبی زیبا را بفروشند وای این افیون جسم ها و جانها را می سوزاند و بعد مادر بیچاره به تنگ آمده بود و پدر را درشبی که نئشه افیونی بود که حاصل فروش علی بود در اتاق کوچک و تاریک خانه ای که بیشتر شیره کش خانه بود به ضربات آهنی کشته بود . وقت ناهار که شد همه با وجد نشستیم تا باهم غذای بخوریم صبا دوقاشق نزده به مددکار گفت من نمی خورم علتش را پرسیدیم گفت مامانم هم از اینها می خواهد اون تا حالا این غذاهارا نخورده بچه ها سهم خودشونو دادند تا به مامانش ببرد ولی همه بچه ها چند قاشق نزده جمع کردند همه اصرار داشتند که غذای رنگی خود را با مادرنشان در زندان بخورند بچه ها حاضر نشدند حتی بستنی هارا تنها بخورند و جیب خود را از میوه و شکلات پر کردند تا با مادرشان شادی خود را تقسیم کنند . چقدر تاب بازی کردند و سرسره رفتند و از درختهای بید بالا رفتند شاخه شکستند ودویدند .... باران سختی گرفت همه زیر آلاچیق ها پناه گرفتیم شادمانه باران را تماشا کردند زیر باران دویدند تا می گفتیم سرما می خورید داد می زدند (چیزی نمی شه و به قهقهه می خندیدند وما مست شادی آنها ...) کلی حرفهای امیدوار کننده با دوستان جهت ادامه برنامه زدیم قرار شد مربی برای بازی و آموزش در مهد کودک بفرستیم و برنامه های دیگر ...
ائلشن همه را سوار ماشین کرد دوری تو اردوگاه زد و بعد به همراه همکاران به زندان برگشتند کاش همه آنها بر میگشتند خانه هایشان در دنیای بزرگ تر ولی جبر قانون و همه خلاهای اجتماعی آنها را به همراه مادر محبوس نموده بود الشن می گفت آنقدر از بازی و شادی امروز خسته شده بودند همه خوابیدند ولی علی باز دنیای در حال حرکت را نظاره می کرد نظاره گری پر سئوال ؟ سئوالهای بی جواب چقدر لذت بردیم برایم جزشادی بچه ها چیزی اهمیت نداشت نتوانستم احساسم به اطراف اطرافیانم منتقل کنم همه مبهوت دنیای سیاست زده بودند کسی جز دخترک مهربانم که چندین بارسئوال نمود کسی حدیث دلم را نفهمید ومن شادمانم که دریا هم دل درد مند و روح جستجو گر دارد دوست دارم دخترم شعورش والاتر باشد ... با تقدیر از مسئولین انسان دوست بنیاد کودک و همکاران تلاشگر و بی ادعایم در بند نسوان و همکاران متعهدم در انجمن حمایت از دوستان دردمندم پیمان و ائلشن و همه آنهایی که دست در دست خواهند داد تا خوشبختی اجتماعی را برای همگان رقم بزنند آنهایی که مهربانی را شناخته اند و میدانند در یک لبخند چه شگفتی های پنهان است .
آیا می شود که آن سحرگاه هیچ وقت از راه نیاید ؟مطلبی زیبا در مورد اردوی کودکان زندان از پیمان غنی زاده خواجه پاشا در حاشيه اردوي يك روزه كودكان همراه مادران زنداني ندامتگاه نسوان اروميه سایت اداره کل زندانهای استان آذربایجان غربی
این تصویر امروز بر روی وب سایت معتبر نشنال جیوگرافیک قرار گرفته و در شمار ۵ تصویر برتر هفته جای دارد. عکس فوق تصویر سرزمین سوختهای را در استرالیا نشان میدهد که کمتر از سه ماه پیش (۹ فوریه ۲۰۰۹) این چنین در آتش سوخت و با خود جان ۱۷۳ انسان را هم گرفت و بیش از دو هزار خانه را سوزاند … اما امروز دوباره دارد میروید و تو میتوانی شوق رویش دوباره و برق آن رنگ سبز دوستداشتنی را باز هم بر خاکستر آن زمین نفرین شده ببینی و اوج بکشی. اگر که یادت باشد، زندگی همواره و در سختترین شرایط کوره راههایی از امید دارد تا به آدمهای مثبتاندیشش ارایه دهد. و البته این تصویر میتواند هم چنان حامل پیامهای بیشتری هم باشد: این که هرگز گمان مبرید که به انتها رسیدهاید؛ حتی اگر در تیرهترین یا کسلکنندهترین دوران زندگیتان قرار گرفتهاید … این که زندگی بسیار مهربانتر از آن چیزی است که گمان میکنید؛ به شرط آن که آن مهربانی را باور کنید … این که همیشه میتوان از دل سیاهترین و سوزانترین رخدادها، زیباترین احساسات انسانی را درک کرد و آفرید … این که مزه گس و استثنایی حیات را نمیتوان و نباید با هیچ مزه دیگری برابر دانست … این که رویش دوباره عشق میتواند در هر سرزمین خاکستری و در پس هر آتش سوزاندنی شکل بگیرد … فقط کافی است نگاهمان را عادت ندهیم به بد دیدن! و یادمان بماند که: فردی که کوه را از میان برداشت، همان کسی بود که شروع به برداشتن سنگریزهها کرده بود! همین.!؟ عصر آشفتگی ارزشهای انسانی در زیر چرخه های توسعه نا متوازن دنیای مدرن باعث وارونگی معنایی الفاظی انسانی گردیده و تا آنجا پیشرفت نموده که لغات فرهنگ عامیانه مردم را به تاراج ((قلب معنا )) می برد کلماتی که در عین سادگی در عبارات محاوره ای داری بار ارزشی مثبت و منفی هستند از جمله عبارات (( با کلاس با شخصیت با مرام و با فرهنگ )) که خلط ان با پست سازمانی نوع جنس کت شلوار و مارک ماشین سواری و طبقات ساختمان هایشان درد آور است و تعریف مجدد ((آدم های با فرهنگ )) فرصت اندک مقال حقیر در سطور ذیل است .
آدم های با فرهنگ مسافرهستند با توانایی های چند وجهی که دلشان در کوله پشتی کوچک دنیویشان با فراخنایی دل روحانی شان است آنها به دنبال (( چرایی )) دنیای اطراف و توشه گیری از بهره این دنیای فانی سفر آغاز می نمایند . عرفا حرکت از گاهواره تا گور را (( سفر گل )) و حرکت از گاهواره تا خدا را (( سفر دل ))می نامند واین سفر به قول حضرت مولانا نه با آب و گل که با جان و دل انجام می گردد . اینگونه انسانها زندگیشان در عرض مسیر زندگی است نه در طول این انسانها به بلندای عمر شناسنامه سنجیده و ستایش نمی گردند بلکه عرض معنوی زندگی و فراخی بینش آنها مهم است هر روز ضمن بیزاری از خسران و اضراردنیوی روح را صیقل می دهند تا دانایی ارتفاع بگیرد و بینش آنها تیز تر باشد . این انسانها احتمال دارد بر حسب ایام سجل تولد خود 30 سال عمر کنند و لی عمر مفید آنها بیش از 60 سال باشد و یا بالعکس عمر مفیدی عده ای هم چند ساعت و روز باشد هرچند به عدد سال تولد عمر او بالای 80 سال باشد ! در جهانی که دوباره زنده می شوند این آدم های با فرهنگ توشه تعالی روحی خود را ارائه میدهند و کارنامه خود به دست یمین می گیرند و با سربلندی از مقابل صف بسیاری از متملقین دریوزه دین به دنیا فروش که با عافیت طلبی از قبل (( زر )) و (( زور )) خود تشخصی داشته اند گذر می نمایند .... بلغور کلمات مثبته دردها ن هر شخص نشان برچسب فرهنگی وی نمی تواند باشد حتی اگر عصا قورت داده ای حاکم بر منصبی قراردادی باشد انسانهای با فرهنگ در هر منصبتی باشند ارج بینند و قدر دانند و بر صدر نشینند حتی اگر رنج دوران بیینند و زخم زبان شیادان بچشند و همیشه تلاش روزانه ای نمایند برای افزودن سه مفهوم زندگی : دانایی خویش بر بستر علم زیبایی بر بستر هنر و نیکویی بر بستر اخلاق حسنه
هرچه ژرف تر غوص کنند بیشتر مقرب می گردند و حلاج وار حیران سبحان و کریم می مانند . اما اگر حیرت در پشت نقاب رشک و غرور پنهان گردد و عصبیت و کوته نظری پرده در اندازد و نگذارد احساس هوایی بخورد جهل و خود فریبی عارض گردد که مغزمان را می پوکاند چرا که : خود آگاهی یگانه فرق بین انسان و حیوان است و ... همراه باشید
فقر روستایی و راهکاری برا حل آن - مقاله خانم نینا شاددلی کارشناس ارشد توسعه روستایی
قرار شد يك طرفه فقط من مورد گلايه قرار بگيرم اين سرنوشت مختوم من در اين دنياي وانفسا است تصميم گرفتم با ظرفيت آدمها از آنها انتظار داشته باشم و كم لب به گلايه گشودم چون !... كلمات آزار دهنده و كشننده روح عصيانگر و ذهن جستجو گر منرا بارها تكرار مي كرد (( احساساتي )) و ((رمانتيك )) كه بارها برايم تكرار كرد و من در دلم خنديدم به اين تحقير روحم آري من اينگونه مي نويسم و.... ...بر ساحل دریای وجود قدم می زنی،بی آن که بدانی کجا نشان قدم تمام خواهد شد... واينگونه كار مي كنم مومن به هدف والايم در هر جا كه باشم بارها اين قصه را من برايت تكرار كردم و چون ايمان به هدف دارم رنج مي كشم ودم نمي زنم گلاب تا حرارت نگيرد از گل جدا نمي شود محفل آرا و دل نشين نمي گردد باز هم صبر مي كنم و خدا را دارم حال چه قبول حق افتد شما هرچه مي خواهيد بگوييد ولي ... ایمان .اعتمادی است مخاطره انگیز و مسولیت آور به قولی ثقیل
احمدزاده
پدر مرحومم داستانی را در کودکی من برایم نقل کرده است که همیشه برایم پند آموز بوده است. میگفت : در روزگاران قدیم مرد عارفی برای خرید به بازار میرفت که در راه جوانی را دید که بسیار مودب نشان میداد. از او دلجویی کرد و از کارش پرسید و شنید که او بیکار است . دستش را گرفت و به حجره بازرگان مشهوری که دوستش بود , برد و از او خواهش کرد تا این جوان را بکار بگیرد. چنین شد و پس از مدتی که آن عارف که به دیدن دوست بازرگانش رفته بود و آن جوان را مشغول کار دید و از حالش پرسید. جوان هم اظهار تشکر کرد. اما از کارش که پرسید , جوان گفت : نه چنین است و نه چنین خواهد ماند. پس از گذشت چند ماه که باز به آن مکان آمد , جوان را ندید. از بازرگان احوال او را جویا شد و شنید که آن جوان نزد حاکم شهر کاتب شده است. لذا خوشحال شد. زمانی دیگر که جوان را دید , بعد از احوالپرسی باز هم از کارش پرسید و جوان باز هم همان جواب اول را داد.تا زمانی که روزی مطلع شد که ان جوان فرماندار شهرشده است که در دیدار با این عارف باز هم این سئوال و جواب به همان شکل ما بین پیرمرد عارف و آن جوان تکرارشد که نه چنین است و نه چنان خواهد ماند. قصه پیشرفت این جوان تا آنجا پیش رفت که او مشاور پادشاه وقت در پایتخت شد. بعد از مدتی که عارف جهت انجام کاری به پایتخت رفته بود باز به آن جوان سری زد و باز هم جواب همان بود. تا اینکه چند سال از این ماجرا گذشت و عارف قصه ما بر دروازه شهر گذر میکرد که گدایی را دید که شالی به سر انداخته و در گوشه دروازه دستش را دراز کرده بود و پول طلب میکرد و زیر لب هم , یا محبوب , میگفت. به ارامی پیش آن گدا رفت و با دیدن چهره او رنگ از چهره اش پرید. متوجه شد که این شخص همان جوان قصه ماست که به این روز سیاه افتاده است. علت را جویا شد و جوان گفت : در جواب سئوالی که شاه پرسید , جواب صریح و بی پرده ای را دادم و این کار بر شاه خوش نیامد و همه زندگی ام را از من گرفت و دستور داده است که تا یکی دو روز دیگر از این مملکت خارج شوم و گرنه گردنم را خواهد زد. بعد آهی کشید و گفت : من که هر بار به تو گفته بودم که , چنین نیست و چنین هم نخواهد بود. عارف گفت : نه چنین است و نه چنین هم میشد , بشرطی که با هر بار پیشرفت در کار از بزرگان و پیش کسوتان در مورد اسرار ماندگاریت سئوال میکردی و پند آنان را عمل مینمودی .
آتشش پنهان و ذوقش آشکار // دود او ظاهر شود پایان کار. ماهاتیرمحمد یکی از 9 فرزند خانواده دورگه مالزیایی بود او تحصیلات اکادمیک پزشکی دارد ولی سیاست و اقتصاد را بهتر می داند .
وی 22 سال نخست وزیر کشوری فقیر بود که فقر را از 50 درصد به تنها 7 درصد رسانده و این کشور فقیر را به جرگه ببرهای آسیا پیوست . طولانی ترین دوره تصدی گری دولتی مالزی را که تازه از یوغ استعمار رهایی یافته بود و در اولین سالهای تولی گری با اعتماد به علم اقتصاد و بصیرت در سیاستمداری به مردم فقیر کشورش گفت : (( ما به جای استراتژی جایگزینی واردات ، استراتژی توسعه صادرات را پی گرفتیم و اجازه دادیم خارجی ها با تکنولوژی خود کشور ما را صنعتی کنند در حالیکه خودمان می خواستیم این تکنولوژی را بسازیم 30 تا 40 سال طول کشید ما توانائی صنعتی شدن را نداریم . حتی نمی توانیم با کشورهای تازه توسعه یافته رقابت کنیم و حتی در استخراج منابع طبیعی مان نیز به دیگران نیازمندیم )) و سیاستمدار صاحب ایده های کاربردی اینگونه نتیجه گیری نموده بود . (( اگر قدرت اقتصادی داشته باشیم دولت قدرتمند داریم چرا که از تجارت و کارآفرینی قدرت حاصل می گردد )) و اینگونه این سیاستمدار با کفایت و مسلمان متعهد ،کشور اسلامی توسعه نیافته را با درآمد سرانه 300 دلار با تولید ناخالص، 12 میلیارد دلار را به 230 میلیارد دلار رساند که به اذعان خود و همه صاحبان نظر این مهم در سایه (( ثبات سیاسی )) بدست آمده است .
با حفظ ثبات سیاسی تمرکز او بر روی پروژه های عالیه ملی بود که استقرار تکنولوژی برتر ، صنایع ، تجارت و تکنولوژی ارتباطات از اجرای سیاستهای کلان بود . او ضمن رفع بیکاری مزمن میزبان نیروی کار آسیای شرقی و جنوبی گردید و با الگوگیری از تکنولوژی کشورهای ژاپن و کره ، صنعت ماشین سازی ملی با طراحی و ساخت اتومبیل (( پروتون )) با اجرای پروژه استیل گردید ، سرمایه گذاری بر روی تحصیلات دانشجویان در خارج و استفاده از علم روز دنیا امروزه مالزی میزبان دانشجویان آسیایی به عنوان مدینه فاضله شده است . ماهاتیر محمد در بنیاد صلح خود تحت عنوان Perdana بر ضرورت تجهیز مسلمان به سلاح علم روز پای می فشارد . اجرای پروژه های عظیم راهسازی بزرگراه شمال و جنوب ، کریدور ابر رسانه ای ، فرودگاه بین المللی کوالالامپور و خدمات تلویزیونی آسترو و ...در نهایت توسعه رفاه عمومی را باعث گردید . ماهاتیرمحمد در سفر خود به شهر زیبا و تاریخی اصفهان با نوع دیدگاه عالی و سازنده خود اینگونه گفته بود که به نوع دیدگاه و افقهای متعالی یک سیاستمدار بستگی دارد : (( اگر مدیریت جاذبه های توریستی استان اصفهان در اختیار مالزی بود سالانه برابر با ارزآوری نفت ایران سودآوری داشتیم )) این قدرت ذهن و فکر مثبت و سازنده و ایمان یک دولتمند به نیروی عظیم و منابع در اختیار یک کشور اشاره دارد . نیروی فکر خلاق و ایمانی که در یک بازدید از شهر اصفهان به ماهاتیرمحمد مالزیایی دست میدهد . اما چرا بعد از گذر قرنها دوران طلائی ایران و افتخار به عصر طلائی دانشمندان مسلمان خود و دغدغه هایی که از زمان نفوذ مدرنیته در دنیا بر مسئولین ایران غالب گردیده است و بعد از شکست شمشیر در برابر توپهای آتشین روسیه تزاری بر مرد خوش فکر دولت قاجاریه عباس میرزا عارض گردید و او در برابر فرستادگان نیروی ارتش مدرن شده ناپلئون بناپارت فریاد از بیداری ایران اسلامی و شرق مستعد داد و چرایی عقب ماندگی و توسعه نیافتگی برابر عصر را مقتدرانه جویا گردید و حال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی بر طاغوتی که جز تقلید و وابستگی ارمغانی برای ایران مستعد و توانا نداشت و گذر سخت از دورانهای دفاع مقدس از ناموس ملتی که استقلال کشورشان را با خون خود صیانت نمودند و تحمل سختی ها برای پاسداری از ارزشهای اسلامی و تثبیت انقلاب در عصر سازندگی بعد از جنگ را یاری نمودند و حال دردوان که باید شعار نوآوری و خلاقیت و شکوفایی نه یک سال ، بلکه هدف اصلی مردم دولتش باشد . هر روز شاهد تحولی شگرف و جهشی عمیق برای پرکردن خلاء های اقتصادی ، اجتماعی و ... را طی نمود حال در 18 آذر سال 87 این گفته کهنه سرباز انقلاب اسلامی با وجود نشانهای بی شمار چه توجیهی دارد ؟
هاشمی رفسنجانی پیش از انقلاب طلایه دار مبارزه با ظلم و جور و حال بعد از سی سال از گذر عمر انقلاب مجربترین سیاستمدار ایرانی است که چیزی کم از ماهاتیرمحمد در سوابق سنواتی خدمتی ندارد این چرایی که در روز دانشجو درمیان دانشجویان دانشگاه آزاد اسلامی مطرح نمود که خود موُسئس این دانشگاه بود که در ترویج و توسعه علوم و پرورش نیروی مستعد کار و سازندگی نقش عظیمی داشت . این چرایی را سالها دراز قبل عباس میرزا ولی عهد قاجار نیز به عنوان دغدغه مدرنیته و تجدد عنوان نموده است . (( ایران در ضریب هوشی جزء چند کشور اول دنیا است و از نظر منابع طبیعی و جغرافیایی در موقعیت خوبی است و دین خاتم در اختیار ما است پس چه کم داریم ؟ چرا نباید الگوی دنیا و جزء مرفه ترین و عالم ترین مردم دنیا نباشیم ؟ )) طرح چراها تا کی ادامه دارد ؟ جدولهای سیاسی در طرح این فرضیات ذهنی عصر فرا رسیدن فصول انتخابات چه هدفی را دنبال می نماید ؟ ما هم اذعان و ایمان داریم باید مرفه و عالم باشیم .و تلاش می کنیم همه با هم ...
|