شگفتا! ... وقتی بود، نمیدیدم. وقتی میخواند، نمیشندیم. وقتی دیدم که نبود؛ وقتی شنیدم که نخواند.
چه غم انگیز است که وقتی چشمهای سرد و زلال در برابرت میجوشد و میخواند و مینالد، تشنهی آتش باشی و نه آب؛ و چشمه که خشکید، چشمه که از آن آتشی که تو تشنهی آن بودی، بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید، تو تشنهی آب گردی و نه تشنهی آتش و بعد عمری گداختن از غم نبودن، کسی که تا بود از غم نبودن تو میگداخت.
«دکتر علی شریعتی»

هبوط ... دكترعلي شريعتي
مرا كسي نساخت، خدا ساخت ؛ نه آنچنان كه « كسي ميخواست »، كه من كسي نداشتم ، كِسم خدا بود. ِكس بي ِكسان. او بود كه مرا ساخت، آنچنان كه خودش خواست، نه از من پرسيد ونه از آن « منِ ديگر » م . من يك گِلِ بيصاحب بودم. مرا از روح خود، در آن دميد و بر روي خاك و در زير آفتاب ، تنها رهايم كرد. مرا به خودم واگذاشت. عاق آسمان ! كسي هم مرا دوست نداشت؛ به فكرم نبود. وقتي داشتند مرا مي آفريدند، كسي آن گوشه خدا خدا نميكرد... وقتي داشتم روح ميپذيرفتم ، شكل ميگرفتم ، قد ميكشيدم، چشمهام رنگ ميخورد،چهرهام طرح ميشد، فرشتهاي ظريف و شوخ و مهربان و چابك پنجهاي ، با نوك انگشتانِ سِحر آفرينش ، آن را صاف وصوف نميكرد... وقتي ميخواستند كارِ دل را در سينه ام آغاز كنند ، آشنايي دلسوز و دلشناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه اي دلهاي خوب ، بهترين را برگزيند...

بخشي از نجواهاي عارفانه شهيد دكتر چمران
اي علي اي علي اي علي
به من تهمت زدند مرا محكوم مي كردند فحش ميدادند براي اينكه ترا دوست ميداشتم
اي علي وقتي كه جوان بودم و از قهرمانان عالم لذت مي بردم قهرماني هاي تو مرا فريفته بود نبرد هاي بدر و احد و خندق تو مرا به وجد مي آورد هنگامي كه در خيبر را با يك دست مي كندي ديگر از خوشحالي در پوست خودم نمي گنجيدم
اي علي
ايمان تو عرفان تو مرا مبهوت كرد و اكنون دردها و غم هاي تو مرا مسمور كرده است درد و غم پيوندي عميق بين من وتو بوجود آورده است در هر ضربان قلبم درد تو را بيشتر حس مي كنم چه درد كشنده اي دردي كه تا مغز استخوان را مي سوزاند...
خدايا جوانان ما را به راه راست هدايت كن نور ايمان را به دلهاي آن بيانداز سرنوشت تيره و تار را به آنها بنما و بگذار از گذشته هاي تلخ عبرت بگيرند و بازيچه دست استعمارگران نشوند .
خدايا در راه خدمت به خلق و مبارزه با ستمگران گامهاي ما را استوار كن و به ما فرصتي ده تا پروانه صفت به دور شمع حقيقت بسوزيم و حيات و هستي خود را حسين وار وقف راه خدا كنم ....

چمران یا چه گوارا...!
دو سال است با این مقاله حالی دارم و احوالی ...
گفتم : حالا كي هست اين … چه گوارا؟
گفت : يك انقلابي اهل آرژانتين كه سالها عليه ديكتاتورهاي كشورش جنگيد و بعدها به كوبا رفت و همراه ((كاسترو)) براي آزادي مردم كوبا تلاش كرد و آخرش هم در يكي از اين جنگها كشته شد .و …
گفتم : شخصيت قابل تامل و جالبي داشته، بي خود نيست كه اينهمه مورد توجه واقع شده.
اوهومي كرد و با اشتياق گفت : بله اصلا تمام افرادي كه انقلابي و ايثارگر هستند به يك نحوي محبوبيت و عظمت خاصي دارند و اصولا" فطرت مردم، آن ها و آرمان هايشان را فراموش نمي كند .
گفتم : نظرت در مورد شهداي جنگ مثلا شهيد همت ، شهيد باكري و يا شهيد چمران چيه ؟ اصلا همين شهيد چمران آدم خيلي بزرگيه .
گفت : شايد... ولي چه گوارا يك چيز ديگه است .
بلافاصله گفتم : بله اتفاقا" اين هفته يك كتاب در موردش خواندم و بيشتر شناختمش ولي حيف است كه ما از كنار شخصيتي مثل شهيد چمران كه براي ما ملموس تر و آشناتر است به همين راحتي ها بگذريم …
مثلا اون زندگي و موقعيت را در امريكا ول مي كند و به لبنان مي رود وخودش را به فشار و سختي و خطر مي اندازد تا به مظلومان كمك كند بعدا به ايران مي آيد پست وزارت دفاع را وٍل مي كند و به جنوب مي رود .
گفت : يك چيزهايي در موردش شنيدم ولي آقاي چمران با چه گوارا يه تفاوت هايي دارد . اصلا چه گوارا يه چيز ديگه است... چه گوارا كجا ، چمران كجا ؟
با تعجب گفتم : من درك نمي كنم ، چه تفاوتي دارد؟ …
گفت : چه گوارا براي مردم و احقاق حقوق آنها و آسايش و امنيت و آزادي آنها تلاش مي كرد ولي افرادي كه تو مي گويي براي خداو بهشت و … كار مي كردند و اينها خيلي با هم فرق دارند
نگاهي بهش كردم و گفتم : خوب براي خدا كار كردن كه بهتر است!؟ …
گفت : نه ، تو وقتي جونت را در راه مردم مي دهي هيچ چشم داشتي از هيچ كس حتي از خدا نداري ولي، وقتي در راه خدا كشته مي شوي اولا : براي خدا مرده اي نه مردم، ثانيا : تو عملا ايثار نكرده اي و فقط براي يك منفعتي مثل بهشت يا امثالهم معامله كرده اي و …
گفتم : اين كه نشد ، حرف تو وقتي درست است كه تو فطرت را از دين جدا كني در حالي كه اين طور نيست .
خنده اي كرد و گفت : چه ربطي دارد ؟
گفتم : فكر مي كنم چه گوارا يك انسان حقيقت جو بوده كه به نداي فطرتش جواب داده و براي همين هم براي نجات مردم ،( هر مردمي كه باشد از دست هركس و يا هر چيز كه باشد) تلاش مي كرد، مگه نه؟
گفت : بله . ولي اون (چه گوارا) مردم را به خاطر خودشون دوست داشته و براي نجات آنها تلاش مي كرده، نه نجات و فلاح خودش . و حقيقت ايثار هم يعني اين! يعني اينكه بدون اينكه چيزي بدست بياوري از همه چيزت بگذري . ولي افرادي كه تو ميگويي، يك حس عاشقانهاي بين خودشان و خدايشان ايجاد كرده بودند و متناسب با اين محبت و علاقه رفتار ميکردند و مصلحت و خواست مردم را در نظر نمي گرفتند و براي همين هم خيلي از وقتها مردم را به سختي و مشقت مي كشاندند و مشكلات واقعي آنها را حل نمي كردند .
و با شوخي ادامه داد كه : و براي همين است كه شما حزباللهيها همچين در بين مردم محبوبيت نداريد!
گفتم : به نظر تو، مردمي كه چه گوارا به آنها خدمت ميكرد چه چيزي مي خواستند و چه چيزي را مايه خوشبختي و سعادت آنها ميشد؟
گفت : آزادي ، رهايي از ظلم امپرياليزم جهاني ، استقلال و عدالت.
گفتم : ببين ، من دو تا سوال كردم و لزوما جواب هاي آنها با هم متفاوت نمي توانند باشند . اول اينكه مردم چه مي خواستند؟؛ مي شود گفت از آنجا كه نظرات و تحليل ها و خواسته هاي مردم توسط نخبهگان مردم تنظيم، دسته بندي و كنترل مي شود پس نخبه گان مسلط به مردم هر چه بخواهند مردم هم ظاهرا آن را خواهند خواست. حال ممكن است نخبه گان مردم ، خوب باشند يا بد، و يا ملغمهاي از اين دو ، كه در اين صورت بين آنها درگيري و رقابت شكل خواهد گرفت تا بالاخره گروهي پيروز شود .
گذشته از همه اين مسايل مردمي كه مخاطب “چه گوارا ” بودند آزادي و مقابله با نظام امپرياليستي را ميخواستند و الحق كه چهگوارا در مسير تحقق اين خواسته خيلي زحمت كشيد و در آخر هم جانش را در اين راه گذاشت ولي در مورد سوال دوم كه مطرح شد گفتم كه چه چيزي مايه خوشبختي و سعادت مردم مي شود؟ و من فکر ميکنم اين “چيز” لزوما" ”با خواسته” ظاهري مردم يکي نيست. ممکن است مردم چيزي بخواهند که ربطي به سعادت و خوشبختي شان نداشته باشد . فكر مي كنم بد نباشد که كمي هم به مباحث انسان شناسي بپردازيم . ببين، بنا به ادعاي بنده و شما و همه افرادي ديندار، تنها راه سعادت بشر اين است و تنها جايگاه آرامش و قرار انسان، جوار خداوند است حال جامعه اي را در نظر مي گيريم كه از همين انسان تشكيل شده است و تلاش مي كنيم كه به افراد اين جامعه خدمت كنيم و به نيازهاي اصيل شان پاسخ بدهيم، در حالي كه خودمان هم انسان هستيم . سوالي كه مطرح مي شود اين است كه آيا منطقي نيست ما در راه تحقق اصيل ترين و درست ترين نيازهاي مردم تلاش بكنيم و موانع از پيش پاي وصول آنها را برداريم و زمينه را براي استعدادهاي انسان ها آماده بكنيم؟
گفت: يك لحظه صبر كن! يعني تو مي گويي كه چه گوارا اگر مي آمد و براي خودش آرمان ديني تعريف مي كرد بهتر از آزادي و استقلال و … بود ؟
گفتم : نه لزوما"... اتفاقا يكي از لوازم دينداري، آزادي و استقلال است و شخص وقتي مي تواند به ديندار بودن خود افتخار كند كه اختيار يا آزادي انتخاب داشته باشد ولي اينها، مثلا آزادي، قسمتي از مسير و لوازم هستند نه هدف و غايت . انساني كه به آزادي برسد يعني به آزادي در انتخاب دست بيابد در وهله اول تمامي گزينه هاي انتخابي خود را رديف مي كند و سپس يكي را انتخاب مي كند . اگر اين انتخاب او مايه سعادت و فلاح اش باشد انتخاب خوبي كرده وگرنه انتخاب بدي انجام داده است ، پس آزادي شروع راه است و خود ابزاري براي انجام كاري و تحقق هدفي .
در كل، وقتي ما تنها راه نجات و سعادت، آرامش شخص خودمان را قرب خدا و عبوديت او مي يابيم و ثانيا تمام نوع بشر را شبيه خودمان احساس مي كنيم ، پس منطقا بايد به دنبال آرمانهاي ديني برويم و نه تنها براي خودمان بلكه براي تمام بشريت آرمان ديني متصور بشويم . يعني در درجه اول بايد براي سعادت و آرامش و كمال خودمان تلاش بكنيم و ثانيا؛ زمينه اي را براي آنهايي كه مي خواهند خوب باشند آماده بكنيم تا بتوانند خوب باشند و اين خوب توسط دين تعريف مي شود نه حقوق بشر و نه …
گفت : با حقوق بشر هم كه مشكل داري ؟
گفتم : كدام “حقوق بشر” ؟ حقوق كدام “بشر” ؟ اين بشري كه تو مي گويي چه تعريفي دارد و چه خصوصيتي دارد و حقوقش متناسب با چه قواعدي مشخص مي گردد؟
گفت : بشر به معناي عام. و به معناي همه انسانها و انسانيت واقعي آنها و حقوق طبيعي آنها
گفتم : ما نزديك شش ميليارد انسان داريم . اين بشر مد نظر شما شبيه كدام يك از آنهاست . ژاپني است يا انگليسي ؟ مسيحي است يا مسلمان يا شينتو مذهب ؟ چاق است يا لاغر ؟ زن است يا مرد ؟
گفت : منظورم خصوصيت مشترك بين همه انسان هاست که بدان وسيله از حيوان متمايز مي شوند و بر اساس همين خصوصيات مشترك است كه مي توان مانيفست حكومتي نوشت .
گفتم : من از توضيحاتت نتوانستم بشر مد نظرت را درست بشناسم ولي يك وقت است كه ما همه ابعاد يك انسان و تمامي نيازها و استعدادهايش را در نظر مي گيريم و يك وقت است كه فقط به يك بعد يا دو سه بعدش توجه مي كنيم .
متاسفانه بشري كه در حقوق بشر تعريف مي شود فقط بشرٍمادي است و بعد معنوي و روحي او فراموش شده است . گويي اينكه اين بشر، فقط يك جسم دارد و متعاقبا فقط نيازهاي مادي دارد .
ببين! اگر ما بخواهيم براي يك ماشين يك دستگاه يا يك حيوان يا يك مجموعه و يا يك انسان برنامه تعريف بكنيم و برايش حقوقي در نظر بگيريم بايد همه ابعاد وجودي او را ببينيم. نمي توان به يك ماشين روغن داد ولي آب نداد نمي توان به يك انسان آب داد و غذا نداد و همين طور نيازهاي فيزيكي اش را در نظر گرفت و نيازهاي ماوراءالطبيعي اش را انكار كرد . متاسفانه حقوق بشر نويس ها به خاطر نگاه ماترياليستي خود، بعد روحاني و متافيزيك او را فراموش كرده اند و نتيجتا حقوقي هم كه تعريف كرده اند يا ناقص است يا غلط. حال با اين ديدٍ ناقص يا غلط، چگونه مي توان مانيفست حكومتي نوشت و ساز و كار تعريف كرد ؟
گفت : در كل يعني مي خواهي بگويي چه گوارا اشتباه مي كرده و كارهايش به درد نمي خورده و به جهنم مي رود ؟
گفتم : نه من چنين حرفي نگفتم . چه گوارا متناسب با حجت عقلي خودش عمل مي كرد و خداوند هم تا اندازه اي به او معرفت داده بود و من فكر مي كنم كه او متناسب با معرفت خودش خوب عمل كرده است و متعاقبا پيش خداوند بايد خيلي عزيز و گرامي باشد و حتي ممكن است از امثال ما مسلمانها و حتي حزب اللهي ها و مذهبي هم درجه اش بالاتر باشد ولي اگر همين چه گوارا با دين اسلام برخورد مي كرد و از نزديك شخصيتهاي بزرگ ديني و تفكر و انديشه عميق اسلامي را درك مي كرد آنگاه بايد جور ديگري عمل مي كرد چون حجت دروني او چيز ديگري مي گفت . هرچند كه از او نخواهند پرسيد چرا مسلمان نشدي ؟ بلكه خواهند پرسيد علي رغم اينكه فطرت و روح بلندت، ضعف ها و نقص هاي سيستم هاي مختلف را نشان مي داد چرا به دنبال سيستم قوي تر و اصيل تر و در نهايت چرا دنبال اسلام نرفتي تا پيدايش بكني ؟
خميازه كشيد و گفت : بگذريم ، من كه خسته شدم ولي اينطور كه بوش مي ياد ديگه خيلي نمونده تا يک حكومت ليبرال دموكرات، جايگزين نظام ولايت مدارانه شما بشود.
گفتم : شامّهات خيلي تيزاست ولي متاسفانه مثل عقل “حقوق بشر ” نويسها، يك بعدي فکر ميکني. چون اگر دقت بكني متوجه مي شوي كه بوي خيلي چيزها مي آيد: از بوي تمايل آمريكا به ريختن بمب به سر مردم گرفته تا حركت به سمت بيداري جهاني و درگيري نهايي حق و باطل و شكست و اضمحلال حكومتهاي ظلم و جور!
خنده اي كرد و گفت : اميدوارم اين طور باشد .
من هم خنده اي كردم و گفتم : اين طور كه هست. فقط اميدوارم كه در اين درگيري نهايي حق و باطل، در طرف باطل قرار نگيريم .
نیایشی از شهید دکتر چمران
من اعتقاد دارم كه خداي بزرگ، انسان را به اندازه درد و رنجي كه در راه خدا تحمل كرده است پاداش ميدهد، و ارزش هر انساني به اندازه درد و رنجي است كه در اين راه تحمل كرده است، و ميبينيم كه مردان خدا بيش از هركس در زندگي خود گرفتار بلا و رنج و درد شدهاند، علي بزرگ را بنگريد كه خداي درد است، كه گويي بندبند وجودش، با درد و رنج جوش خورده است، حسين را نظاره كنيد كه در دريايي از درد و شكنجه فرو رفت، كه نظير آن در عالم ديده نشده است، و زينب كبري را ببينيد، كه با درد و رنج انس گرفته است.
درد، دل آدمي را بيدار ميكند، روح را صفا ميدهد، غرور و خودخواهي را نابود ميكند، نخوت و فراموشي را از بين ميبرد، انسان را متوجه وجود خود ميكند.
انسان گاهگاهي خود را فراموش ميكند، فراموش ميكند كه بدن دارد، بدني ضعيف و ناتوان، كه در مقابل عالم و زمان، كوچك و ناچيز و آسيبپذير است، فراموش ميكند كه هميشگي نيست، و چند صباحي بيشتر نميپايد، فراموش ميكند كه جسم مادي او نميتواند با روح او همپرواز شود، لذا اين انسان احساس ابديت و مطلقيت و قدرت ميكند، سرمست پيروزي و اوج آمال و آرزوهاي دور و دراز خود، بيخبر از حقيقت تلخ و واقعيتهاي عيني وجود، به پيش ميتازد و از هيچ ظلم و ستمي روگردان نميشود. اما درد آدمي را به خود ميآورد، حقيقت وجود او را به آدمي ميفهماند، و ضعف و زوال و ذلت خود را درك ميكند، و دست از غرور كبريايي برميدارد، و معني خودخواهي و مصلحتطلبي و غرور را ميفهمد و آن را توجيه ميكند.
خدايا! تو را شكر ميكنم كه با فقر آشنايم كردي تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار دروني نيازمندان را درك كنم.
خدايا! تو را شكر ميكنم كه باران تهمت ودروغ و ناسزا را عليه من سرازير كردي، تا در ميان توفانهاي وحشتناك ظلم و جهل و تهمت غوطهور شوم، و ناله حقطلبانه من در برابر غرش تندرهاي دشمنان و بدخواهان محو و نابود گردد، و در دامان عميق و پرشكوه درد، سر به گريبان فطرت خود فرو برم. و درد و رنج علي را تا اعماق روحم احساس كنم، علي بزرگ، علي نمونه، علي مظهر اسلام و عنايت و عبادت و محبت و ايمان و عشق و تكامل، كه با تمام عظمتش، و با تمام درخشش خيرهكنندهاش، بيش از هر كس مورد تهمت و دروغ و ناسزا قرار گرفت، و بيش از هزاروچهارصد سال تاريخ، و هزارها عبرت روزگار، هنوز هم هجوم تبليغات شوم طاغوتيان در اذهان اكثريت مسلمانان باقي نمانده است و شخصيت بيهمتاي اين نمونه روزگار براي ميليونها بشر ناشناخته مانده است.
خدايا! تو را شكر ميكنم كه مرا با درد آشنا كردي تا درد دردمندان را لمس كنم، و به ارزش كيميايي درد پي ببرم، و «ناخالصي»هاي وجودم را در آتش درد بسوزم، و خواستههاي نفساني خود را زير كوه غم و درد بكوبم، و هنگام راه رفتن بر روي زمين و نفس كشيدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پي ببرم و موجوديت خود را حس كنم.
خدايا! تو را شكر ميكنم كه تو مرا در آتش عشق گداختي، و همه موجودات و «خواستني»ها را بجز عشق و معشوق در نظرم خوار و بيمقدار كردي، تا از كنار هر حادثه وحشتناك به سادگي و آرامي بگذرم. دردها، تهمتها، ظلمها، فشارها، و شكنجه ها را با سهولت تحمل كنم.
خدايا! تو را شكر ميكنم كه لذت معراج را بر روحم ارزاني داشتي، تا گاهگاهي از دنياي ماده درگذرم، و آنجا جز وجود تو را نبينم و جز «بقا»ي تو چيزي نخواهم، و بازگشت از «ملكوت اعلي» براي من شكنجهاي آسماني باشد كه ديگر به چيزي دل نبندم و چيزي دلم را نربايد.
خدايا! اكنون احساس ميكنم كه در دريايي از درد غوطه ميخورم، در دنيايي از غم و حسرت غرق شدهام، به حدي كه اگر آسمانها و زمين را و همه ثروت وجود را به من ارزاني داري به سهولت رد ميكنم، و اگر همه عالم را عليه من آتش كني، و آسماني از عذاب بر سرم بريزي و زير كوههاي غم و درد مرا شكنجه كني، حتي آخ نگويم، كوچكترين گلهاي نكنم، كمترين ناراحتي به خود راه ندهم، فقط به شرط آنكه ذكر خود را، و ياد خود را و زيبايي خود را از من نگيري، و مرا در همان حال به دست بلا بسپاري، به شرط آنكه بدانم اين بلا از محبوب به من رسيده است تا احساس لذت كنم، و همه دردها و شكنجهها را به جان و دل بخرم، و اثبات كنم كه عزت و ذلت دنيا براي من يكسان است، لذت و درد دنيا مرا تكان نميدهد و شكست و پيروزي مادي در من تأثيري ندارد.
خوش نداشتم و ندارم، كه دوستانم و بزرگان به خاطر دوستي و محبت از من دفاع كنند، و مرا از ميان توفان بلاي حوادث نجات دهند، خوش نداشتم كه رحمت و شفقت دوستان و مخلصين را برانگيزم، و از قدرت معنوي و مادي آنان در راه هدف مقدس خويش استفاده كنم.
اما هميشه ميخواستم كه شمع باشم و بسوزم و نور بدهم و نمونهاي از مبارزه و كلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم؛ ميخواستم هميشه مظهر فداكاري و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بكشم. ميخواستم در درياي فقر غوطه بخورم و دست نياز به سوي كسي دراز نكنم، ميخواستم فرياد شوم و زمين و آسمان را با فداكاري و ايمان و پايداري خود بلرزانم، ميخواستم ميزان حق و باطل باشم، و دروغگويان و مصلحتطلبان و غرضورزان را رسوا كنم، ميخواستم آنچنان نمونهاي در برابر مردم بوجود آورم كه هيچ حجتي براي چپ و راست نماند، و طريق مستقيم، روشن و صريح و معلوم باشد، و هر كس در معركه سرنوشت، مورد امتحان سخت قرار نگيرد و راه فرار براي كسي نماند.
اما هميشه آرزو داشتم اگر دوستانم ميخواهند از من دفاع كنند، به خاطر حق دفاع كنند، نه به خاطر محبت و دوستي، اگر به هدف من علاقمندند، به خاطر طرفداري از حق باشد، نه رحم و شفقت به دوستي دلسوخته و رنجديده كه احياناً كسب قلب او ثواب داشته باشد.
خدايا! هدايتم كن! زيرا ميدانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است. خدايا! هدايتم كن! زيرا ميدانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است. خدايا! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا ميدانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است. خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفي است.
خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانهاي است. خدايا! ارشادم كن كه بيانصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد. خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بياحترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است. خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم.
خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوهگرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند. خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهي در مقابل توفانها هستم، به من ديدهاي عبرتبين ده، تا ناچيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم. خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند ميدهم كه مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار ندهي.
خدايا! ميخواهم فقيري بينياز باشم، كه جاذبههاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند. خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تا در غوغاي كشمكشهاي پوچ مدفون نشوم. خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد ميسوزد، قلبم ميجوشد، احساسم شعله ميكشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه ميزند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.
خستهام، پير شدهام، دلشكستهام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم، احساس ميكنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست، با همه وداع ميكنم، و ميخواهم فقط با خداي خود تنها باشم.
خدايا! به سوي تو ميآيم، از عالم و عالميان ميگريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده.
و این شهید بهشتی بود ...
سکوت پر وبال خود را به همه جای شهر افکنده بود شبی زیبا
گاه گداری ماشینی رد می شد خیابان ها خلوت و خموش است راننده رئیس دیوان عالی کشور که کار و خستگی بیش از حد کلافه اش کرده از خیابانی به خیابانی می پیچدخدا می داند امشب کی به خانه اش خواهد رسید
دکتر بهشتی روی صندلی عقب اتومبیل نشسته و با استفاده از نور چراغ ها پرونده ای را مطالعه می کند خدایا خستگی نمی شناسد این مرد..
شب از نیمه گذشته واو بعد از جلسه ای پرکار به خانه می رود
بار دیگر سر از روی پرونده برداشت او خیابان های اطراف محله خود را به خوبی می شناسد اما این خیابان .....
می گوید : فلانی مگر تابلوی ورود ممنوع را سر این خیابان ندیدی ؟
- : اما حاج آقا الان ساعت سه نصف شبه و پرنده پر نمی زنه و طول این خیابون یک طرفه بیش از صد متر نیست اون مسیر دیگر راه ما را دور می کند .
- : زود دور بزن سریع ( با تحکم و خشم گفت )
راننده دور زد کمی فته بود دکتر با لحنی مهربان گفت : اگه رفته بودیم اولاٌ گناهی بزرگ از ما سر زده بود ثانیا تو ضمانت می کردی تا آخر این خیابان حادثه ای رخ ندهد؟آن وقت می دانی رادیو تلویزیون دنیا چه می گفتند ؟
رئیس دیوان عالی کشور ایران در حالی که از خیابان یک طرفه خلاف با ماشین عبور می کرد تصادف کرد
واین ضرری بود عیرقابل جبران

واین مردی بود که برای مملکتش بیشتر از خودش ارزش قائل بود او شیفته خدمت بود نه تشنه قدرت که قدرتمندان فاسد هیچ خط قرمزی و چراغ راهنمایی نمی شناسند او جاودانه مانده به خاطر این رفتارهای انسانی و پسندیده اش باشد که دریابیم او که بود چه کرد ؟...
|