تبليغاتX
(برگ زیتون)
 

 

 

(برگ زیتون)


تا زمانی که برگ زیتون بر منقار خونین کبوترهاست آرامش نزدیک واری حس نخواهد شد

 

bullet رسوبات دل من ...

17 و 19 بهمن ماه 85 به واسطه تجربه تلخ از مدیریت صداقتی ( بخوانید صداقت در مدیریت !) سالگرد روزهای سختی بیماری و دل آزردگی از چرخش روزگار بود ومن چاره ای جز مرخصی چد روزه و مهمان دل مهربان خواهرم در اردبیل را نداشتم هرچند با تمم سری بودن مسافرت دوستان و همکاران شایسته ام در شهرستان اردبیل دست از سر ما برنداشتند و هر سه روز از عمده ساعت خوشی را در زندان اردبیل و درکنار این عزیزان گذراندم وبر تلاش و فعالیت آنها برای رسیدن به هدفی با نیت پاک درود فرستادم

روز سه شنبه که عازم بودم روزنامه جام جم به دستم رسید صفحه 7 آن مصاحبه با مرد خستگی ناپذیر و مسئولی متقی بود که من از نوجوانی به واسطه آشنایی با وی و شرح تلاش هایش علاقه مند وی بودم سالهای نه چندان دور ( 71 تا 75 ) به صورت جدی ورزش کشتی را دنبال کردم و موفقیت های هم دست یافتم حضوردر مسابقات نوجوانان استان و جوانان کشور در شهرستان مهاباد سعادت آشنایی با حاج محمدرضا طالقانی را نصیبم ساخت مردی پرتلاش عاشق و دلسوخته با سابقه انقلابی و حضور در صفوف مستحکم انقلابیان با روحیه عظیم ارادت به ائمه اطهار (ع) و حضرت سیدالشهدا (ع) جوانمردی مسلمان که سالهای طولانی بر سختی ها دوام آورد و به عنوان ریاست فدراسیون کشتی ایران پهلوانان نام آور ی را پروراند که سبب عزت ایران اسلامی شدند و کشتی ایران را به اوج رساند و چه عشقی می کرد وقتی ثمره زحمات خود را می دید که پاک تر از همه ورزشکاران غرور ایران هستند ...

از اول به صداقت و شجاعت و تلاش او را می ستودم مدتها بود خبری از او نبود از زمانی که سکان کشتی ایران را سپرد به آنهایی که ساله بر او زخم زبان زدند و تهمت و افترا بار کردند و خود در تیتر مصاحبه خود در روزنامه جام جم مورخه 16 بهمن گفته (( فقط تهمت و افترا شنیدم )) و این است نتیجه مدیریت صداقتی و نتیجه یک احساس پاک به کار وعشق به ایران و زمانی که مصاحبه کننده از او می پرسد آیا حاضر به همکاری هستی و او جوابی کامل و تامل برانگیز می دهد (( من ایرانی هستم قبل و پس از انقلاب را درک کرده ام ... )) و می گوید بعد از شش سال وقتی دوباره از من خواستند تا دوباره به میدان مدیریتی کشتی ایران بیایم از سفر مکه که برگشته داغ آستین بالازده و کار کرده و سه سال و نیم با تمام سختی های که مدیر سیاستمدار و منتسب به گروههای دولتی چون امیر رضا خادم از عهده آن بر نیامد دست و پنجه نرم کرد چرا که به ادعای صادقانه خودش (( آبروی کشتی ایران از آبروی من بالاتر بود )) ....

طالقاني

مطالبی زیادی از مصاحبه اویاد گرفتم که عشق به وطن به راه و هدف و باور بر اساس صداقت وتعهد عالی نتایجی دارد که به استناد سخنان حاج محمدرضا طالقانی که این روزها به دور از تشک و دغدغه برای توقیف اموالش به خاطر عشق به اعتلای فرزندان ایرانی حتی تنها منزل مسکونی خود را برای اخذ ویزای بوداپست مصادره می نمودند ) تنها کتاب بخواند و زیارت مکه برود و ... او اینگونه می گوید .

  • باید همه تهمت ها را به جان بخریم و بعد با وضع اسفناکی برویم این موضوع با دین ما مغایرت دارد .
  • برایم فرق نمی کرد معاون یا سرپرست یا رئیس باشم موضوع اعتلای کشتی بود و چه مسائلی برسر راهم سبز شد تا با وضع اسفناکی کنار بروم و هرگز هم ناراحت نیستم
  • بعضی ها احساس می کردند پست فعلی برایشان کوچک است و خیلی ها هم خود را می خواستند مطرح کنند باعث شبهاتی شد
  • نه درباند کسی هستم و نه باندی دارم من هرکسی که نیت کار کردن داشت را با آغوش باز می پذیرفتم
  • من هیچ چیزی را برای خودم نمی خواستم جون در جامعه مطرح بودم نمی خواستند محبوبیت مرا نزد مردم ببینند دلیل محبت مردم خاری بود درچشم بعضی ها
  • من باید به عشق مردم کار می کردم شاید نباید اینهمه کار می کردم
  • انهایی که به من بد کردند را به خدا واگذار کردم در این دنیا هم چیزی ندارم جز قطعه زمینی که گذاشتم برای فروش جهت پرداخت بدهی های حاصل از مدیریت کشتی
  • هرکس می آمد می گفت باید بیایی حرف ما را گوش کنی چون زیر بلیت هیچ کس نرفتم و وام دار کسی نبودم و نیستم
  • آنهایی که کار نمی کردند مرا قبول نداشتند ولی به کسی بی حرمتی نکردم رئیس بازی نکردم موفق هستم و عشق می کنم
  • تیم به مسابقات نمی رفت مجبور بودم از آبروی خود م خرج کنم تا ابهت کشتی بماند چک دادم و منزل مسکونی ام توقیف شد .
  • بعضی ها هوای نفس بدی دارند همه را به بد می دانند

موارد فوق از گزیده از سطور مصاحبه مرد پرتلاش کشتی ایران که بعد از 2 سال سکوت گفته اگرچه هم نمی گفت باز برای دوستدارنش حرمتی بسیار دارد مردی که چوب احساسی بودن و عاشق بودنش را خورد و با تمام مشکلاتی که حاصل احساس پاک وی به همنوع بود دچار گردد او رودربایستی زیادی با دوستان داشت و از کلمه (( نه )) کمتر استفاده می کرد چرا که دل پاک و ذهن زیبا داشت و برای ارتقا کشتی و اعتلای ایران همت می گماشت ...

دیشب باز تاساعت نصف شب بیدار بودم ضمن اینکه به سخنان تاریخ نگار انقلاب اسلامی حجت السلام والمسلمین حمید روحانی گوش میدادم و باز برصفای دل و اندیشه والای امام خمینی ( ره ) درود فرستادم و بر رنجهایی که برای استقرار انقلاب اسلامی ایران کشید ه تا امروز بر بستری حاکم باشیم امامش صادق بیعت مردمش صادقانه و مسئولین جاودانه اش صادق و شهدایش صدیق و ما وارثانش باید صادق باشیم مدیریت به سبک غربیها اگرچه بازار گرمی دارد و در بسیاری موارد برای ارتقا فرایند های قدیمی و مهندسی مجدد به درد می خورد و یا لقلقه پرستیژی مدیران روشنفکر و شهرت ایزو چند هزاری شرکت ها است ولی نباید از کلام وسیره بزرگان دینی و متون اسلامی غافل بود که تاکید بر صداقت و مجاهدت برای کسب حسنات دارد ....

بعد سراغ مدارک اداری خود رفتم و بر خلاف ادعای بدخواهان با تطبیق 7 ماه اندی خدمت در شهر ستان سلماس و با کسر اشتباهات خود که حاکی از پاکی احساس به یک هدف و تلاش وافر به تغییر در جهت اصلاح بود به خودم نمره عالی به استناد گفته ها و دیده های و ثمره عمل دادم هرچند عذاب جدایی از مسئولیت که توانایی بیشتر از آن را داشتم و6ماه بیماری سخت افسردگی خاطره ای جز امید واری را برایم ندهد واینکه اگر یاد خدا شفایم داده و جرات خدمتی دوباره عطا فرموده باید بازخدا را ازیاد نبرم ...

مطلبی ازدوست وهمکار خوبم حامد عطایی واینکه کاسه صبرش لبرز شده در سایت خبری آینا نیوز

یاد شیطنت تامل برانگیز از دریا موقع رفتن به اتاق خوابش می افتم (( بابا غصه ها همه دور دور کارها همه جور جور )) ...


  نویسنده: شاهرخ احمدزاده ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ׀ موضوع: یاداشت های شخصی ׀

bullet دل نوشته خودمه ... خدا مي داند

دیشب مادر مهمان بود با اینکه مدت چند روزی است دل و دماغ ندارم و باز تو خودم غوطه ورم بعضی وقتها هم خفه میشم بیچاره حالمو فهمید و زیاد با من کاری نداشت هرچند این چند روز باز دارم برای دل دریا دخترم نقش بازی میکنم چون زود تغییر حالمو میدونه و این چند روز هی می پرسه چی شده !؟ چرا حرف نمی زنی و نمی خندی ؟ به هر حال دیروز 12 بهمن بود شب با مادر و برادر و عروس نشسته بودیم برنامه های تلویزیون نگاه می کردیم مادر می گفت تو همین روزها که تلویزیون پهلوی جریان زیارت محمدرضا و ملکه فرح از حرم مطهر حضرت امام رضا (ع) نشان میداد پدر خدا بیامرز ما که شهردار حکومت هم بود هی فحش میداد و می گفت خدای کی اینها سرنگون می شوند ... صحنه های زیبایی از روز و لحظات ناب 12 بهمن را نشان میداد من با تمام حواس داشتم از جلونگاه می کردم مادر داشت به من نگاه می کرد و چشماش نمناک بود  گفتم چیه ؟ گفت یاد خدا بیامرز پدرت افتادم با اینکه هنوز تب انقلاب به شهرهای غربی کشور و شهر نقده نرسیده بود هنوز ساواک ومامور دولت بگیر وببند بود  بابات روز بازگشت امام خمینی ( رحمت الله علیه ) رسید هی تلویزیون نگاه می کرد و رادیو گوش می کرد اینقدر حساس بود و ما هم ترغیب شده بودیم با صداقت اتفاقات را تحلیل می کردیم و سخنرانی امام را گوش میدادیم وبر اقتدار و مردانیت این مرد خدایی فخر می کردیم هی می گفت خدا بخیر کنه می ترسم نگذارند وقتی مردمو میدید میزد به پاش می گفت ماشاالله ...

امام

 این پدر مرحوم ما 3سال شهردار حکومت شاه بود و 2 سال بعد از شاه با این اوصاف که زبان مادر شنیدم بر احوال مظلومانه پدر باز سوختم که چقدر عذاب و ناراحتی مسئولیت داری در زمان شاه را کشید چقدر نامردمی ها دید و شعارها دادند كه اين شهرداربايد اخراج بشه و هی استعفا نوشت  مسئولين دولت جديد التاسيس هم به خاطر شناخت از وی و عملکرد و حساسیت منطقه قبولش نکردند ( مستندات دوران استانداری دکتر حقگو ) موجود است تا اینکه دوستان حسود جلد عوض کرده اش که مرام هم نداشتند والان هم بعد از سالها بین مردم هم خود و هم خانواده شان جایگاهی ندارند زیر پایش را خالی کردند راهپیمایی و فحش و تهدید تا اینکه رفت تهران و از وزارت کشور استعفایش خودش گرفت و برای ترک و دوری از محیطی که  دوستان بد فهم درست کرده بودند جهت ادامه خدمت معلمی عازم مرند شد و خدا میداند چه عذابی در جنگ داخلی نقده و چه زحمتی در 12 سال دوران سخت مریضی ( سرطان )کشید تا منطقه را به عنوان یک نفر خیر مردمی آباد کند و چه کار ها کرد که فقط به خاطر خدا بود ...

 

این چند روز من میدانم و خدای من که عذاب چه را می کشم تنها ذکر او آرامم می کند پارسال بخاطر افسردگی مجبور به تحویل پست رئیس زندانی سلماس شدم و یک سال از این ماجرا می گذرد با تمام افتخاراتی که در مدت 8 ماه مسئولیت داشتم که به قول دادستان سلماس اندازه چند سال بود و همه تلاش های شبانه روزی هنوز جواب صداقت من در بین بزرگان سکوت و بی خیالی و در میان بی مایگان بی خبر از خدا جز بدگویی توهین وافترا نیست اگرچه در این تشکیلات  از این موضوعات با زهم خواهم دید ومن آماده هستم چون خدا را دارم به عنوان زبان گویا که روزی مانند سرنوشت پدرم خواهد نمود شب و روز بی آنکه خستگی و تفریح بدانم چیه فقط جلب رضایت خدا که تو دعای مادر و بچه و همسر همون زندانی خطاکار مطرود جامعه هست را دارم مادر بزرگ تعریف می کرد  همان آدمک های به ظاهر انقلابی بعد از 6 ماه به اتهام اختلاس گرفتار شدند وبه مدد دوستانشان چون نباید این گونه اتهامات به دوستانشان بچسبد خلاص شدند ولی به قول مادر همه برای پشیمانی و عذر خواهی خانه ما آندند وتا آخر عمر مرید پدر بودند وای خدای من چه آدمی بود این مرد ... نمیدانم چی شد ولی هرچی بود خواسته دلم بود که گفت بنویسم و نمیدانم تا فردا بگذارم تو وبلاگ یا نه ولی لذت خدمت کردن درست یعنی این یعنی خطر و تهمت و اگر خدمت نکنی خطرنداری چون خاصیت نداری (( املا نانوشته که غلط ندارد )) امروز پیامکی از سرباز ترخیص شده که خودش فرزند شهید است دریافت کردم چقدر خوشم آمد ((برای انسانهای بزرگ بن بستی وجود ندارد چون بر این باورند که : یا راه خواهند یافت یا راه خواهند ساخت )) بدون خستگی بدون توجه به زمان و تعدل برای خانواده کار می کنم که لا اقل بدخواهان فردا بایگانی ام نکنند همه بی خاصیت ها کارشناسی ارشد گرفته اند من از اول سال بخاطر تراکم کاری و با اینکه شرایطش را هم داشتم اقدام نکردم و هر روز استهزای عده بیشتر است و تازگیها روح شهید لاجوردی و شهید بهشتی تا سرباز بی ترمز یساقی هم به من می گویند ولی تنها مادر پیر و دخترک چشم انتظار و پسرک ترک تحصلکرده و همسر زخم خورده زندانی می گوید خدا به دادت برسد خدا یاورت باشد ... 

يك تكه ناندكتر مسعود ناصري

لذت خواندن کتاب  (یک )عرفانی و علمی دکتر همشهری و فامیلمان مسعود ناصری که اوهم بعد از چند سال آمد تا خدمت کند حتی در مدرسه ابتدایی روستای خودشان ولی از دست نامردمی ها رفت تا استاد و نخبه دانشگاه های آمریکا باشد و تماشای فیلم زیبای یک تکه نان ساخته کمال تبریزی که عاشق محتوی و شخصیت پردازی ناب این فیلم و سرباز مومن به راه و هدفش صاحب نقش درفیلم و صحنه آخرش هستم با این نوشته عجین شده است خدا کند تا فردا سانسورش نکنم


مسعود ناصري كيه ؟

دکتر مسعود ناصری در اول فروردین سال 1336 در شهرستان نقده (سلدوز) بدنیا آمد و تحصیلات ابتدائی و دبیرستانی خود را در نقده، پیرانشهر، اشنویه و تهران به پایان رسانید. تحصیلات و تحقیقات وی عبارتند از:

دیپلم ریاضی: دبیرستان خوارزمی تهران

لیسانس مهندسی مکانیک: دانشگاه صنعتی شریف

فوق لیسانس علوم و مهندسی راکتورهای اتمی: کالج کوئین مری دانشگاه لندن

دیپلمای تحقیقاتی مهندسی هواپیما: کالج سلطنتی علوم، فنون و پزشکی دانشگاه لندن

دکترای آئروناتیک: کالج سلطنتی علوم، فنون، و پزشکی دانشگاه لندن ـ گروه پروفسور برادشاو

فوق دکترای روشهای عددی در معادلات ترانسپورت: مرکز تحقیقات NPTEC و CCEGB انگلستان

دیپلمای پزشکی هومیوپاتی: کالج هومیوپاتی انگلستان

بنیانگذار تئوری شعور، که در کتاب یک او برای اولین بار در ایران به زبانی ساده ارائه می شود

سه سال تحقیق در شرکت تحقیقاتی CHAM پروفسور اسپالدینگ

عضو انستیتوی هوانوردی و فضانوردی آمریکا (AIAA)

عضو برجسته علمی انستیتوی هومیوپاتی بریتانیا

عضو انجمن پزشکی هومیوپاتی انگلستان

استاد دانشگاه در لندن

ایشان به مدت شش سال( 1372- 79 ) استادیار قراردادی دانشکده فنی ارومیه بودند.

بعد از 8 سال سکونت در لندن دوباره به وطن خود بازگشتند

  نویسنده: شاهرخ احمدزاده ׀ تاریخ: شنبه سیزدهم بهمن 1386 ׀ موضوع: یاداشت های شخصی ׀

bullet سید ذاکر و احوالات جدیدش
پس از اینکه چند تن از کاندیداهای مطرح جریان اصلاح طلب ارومیه از فیلتر بررسی صلاحیت ها نتوانستند به سلامت عبور کنند ، همه منتظرند تا تصمیم عقلای این جریان برای نحوه ادامه فعالیت انتخاباتی اعلام شود .

طبق شنیده های ما با توجه به اینکه آقایان : محسن پور ، اسم حسینی ، آقازاده ، لطف عطا و خانم ها : بشیری ، دولت خواه ، صدقیانی و محمد زاد همگی رد صلاحیت شده اند ، ستاد ائتلاف اصلاح طلبان استان اقدام به مذاکره با برخی از نامزدهای تأیید صلاحیت شده نموده اند که یکی از مطرح ترین آنها « سید سلمان ذاکر » روحانی و قاضی مستعفي است که به نوعی به جریان اصولگرای استان هم وابستگی نسبی دارد . 

                                      View Full Size Image                                            

گفته می شود حجت الاسلام ذاکر از جمله کاندیداهایی است که به جهت خدمات و تلاشهایش در زندان مرکزی ارومیه و حمایت از خانواده های زندانیان نیازمند ، مورد اقبال قشر قابل توجهی از مردم ارومیه قرارگرفته است و با اینکه تا کنون در هیچ یک از لیست های مطرح دو جریان موجود سیاسی جایی ندارد اما رقابت جدی ای با دیگر رقبا خواهد داشت .

گفتنی است همه روزه تعداد زیادی از زندانیان و خانواده های آنان در ستاد انتخاباتی ( دفتر مشاوره فرهنگی اجتماعی ) وی واقع در خیابان ولی عصر نرسیده به ابوذر حاضر شده و برای حمایت از او اعلام آمادگی می کنند.

  نویسنده: شاهرخ احمدزاده ׀ تاریخ: چهارشنبه دهم بهمن 1386 ׀ موضوع: سیاسی ׀

 

© All Rights Reserved to bahs.Blogfa.com / Theme by: iTheme