دیشب مادر مهمان بود با اینکه مدت چند روزی است دل و دماغ ندارم و باز تو خودم غوطه ورم بعضی وقتها هم خفه میشم بیچاره حالمو فهمید و زیاد با من کاری نداشت هرچند این چند روز باز دارم برای دل دریا دخترم نقش بازی میکنم چون زود تغییر حالمو میدونه و این چند روز هی می پرسه چی شده !؟ چرا حرف نمی زنی و نمی خندی ؟ به هر حال دیروز 12 بهمن بود شب با مادر و برادر و عروس نشسته بودیم برنامه های تلویزیون نگاه می کردیم مادر می گفت تو همین روزها که تلویزیون پهلوی جریان زیارت محمدرضا و ملکه فرح از حرم مطهر حضرت امام رضا (ع) نشان میداد پدر خدا بیامرز ما که شهردار حکومت هم بود هی فحش میداد و می گفت خدای کی اینها سرنگون می شوند ... صحنه های زیبایی از روز و لحظات ناب 12 بهمن را نشان میداد من با تمام حواس داشتم از جلونگاه می کردم مادر داشت به من نگاه می کرد و چشماش نمناک بود گفتم چیه ؟ گفت یاد خدا بیامرز پدرت افتادم با اینکه هنوز تب انقلاب به شهرهای غربی کشور و شهر نقده نرسیده بود هنوز ساواک ومامور دولت بگیر وببند بود بابات روز بازگشت امام خمینی ( رحمت الله علیه ) رسید هی تلویزیون نگاه می کرد و رادیو گوش می کرد اینقدر حساس بود و ما هم ترغیب شده بودیم با صداقت اتفاقات را تحلیل می کردیم و سخنرانی امام را گوش میدادیم وبر اقتدار و مردانیت این مرد خدایی فخر می کردیم هی می گفت خدا بخیر کنه می ترسم نگذارند وقتی مردمو میدید میزد به پاش می گفت ماشاالله ...

این پدر مرحوم ما 3سال شهردار حکومت شاه بود و 2 سال بعد از شاه با این اوصاف که زبان مادر شنیدم بر احوال مظلومانه پدر باز سوختم که چقدر عذاب و ناراحتی مسئولیت داری در زمان شاه را کشید چقدر نامردمی ها دید و شعارها دادند كه اين شهرداربايد اخراج بشه و هی استعفا نوشت مسئولين دولت جديد التاسيس هم به خاطر شناخت از وی و عملکرد و حساسیت منطقه قبولش نکردند ( مستندات دوران استانداری دکتر حقگو ) موجود است تا اینکه دوستان حسود جلد عوض کرده اش که مرام هم نداشتند والان هم بعد از سالها بین مردم هم خود و هم خانواده شان جایگاهی ندارند زیر پایش را خالی کردند راهپیمایی و فحش و تهدید تا اینکه رفت تهران و از وزارت کشور استعفایش خودش گرفت و برای ترک و دوری از محیطی که دوستان بد فهم درست کرده بودند جهت ادامه خدمت معلمی عازم مرند شد و خدا میداند چه عذابی در جنگ داخلی نقده و چه زحمتی در 12 سال دوران سخت مریضی ( سرطان )کشید تا منطقه را به عنوان یک نفر خیر مردمی آباد کند و چه کار ها کرد که فقط به خاطر خدا بود ...
این چند روز من میدانم و خدای من که عذاب چه را می کشم تنها ذکر او آرامم می کند پارسال بخاطر افسردگی مجبور به تحویل پست رئیس زندانی سلماس شدم و یک سال از این ماجرا می گذرد با تمام افتخاراتی که در مدت 8 ماه مسئولیت داشتم که به قول دادستان سلماس اندازه چند سال بود و همه تلاش های شبانه روزی هنوز جواب صداقت من در بین بزرگان سکوت و بی خیالی و در میان بی مایگان بی خبر از خدا جز بدگویی توهین وافترا نیست اگرچه در این تشکیلات از این موضوعات با زهم خواهم دید ومن آماده هستم چون خدا را دارم به عنوان زبان گویا که روزی مانند سرنوشت پدرم خواهد نمود شب و روز بی آنکه خستگی و تفریح بدانم چیه فقط جلب رضایت خدا که تو دعای مادر و بچه و همسر همون زندانی خطاکار مطرود جامعه هست را دارم مادر بزرگ تعریف می کرد همان آدمک های به ظاهر انقلابی بعد از 6 ماه به اتهام اختلاس گرفتار شدند وبه مدد دوستانشان چون نباید این گونه اتهامات به دوستانشان بچسبد خلاص شدند ولی به قول مادر همه برای پشیمانی و عذر خواهی خانه ما آندند وتا آخر عمر مرید پدر بودند وای خدای من چه آدمی بود این مرد ... نمیدانم چی شد ولی هرچی بود خواسته دلم بود که گفت بنویسم و نمیدانم تا فردا بگذارم تو وبلاگ یا نه ولی لذت خدمت کردن درست یعنی این یعنی خطر و تهمت و اگر خدمت نکنی خطرنداری چون خاصیت نداری (( املا نانوشته که غلط ندارد )) امروز پیامکی از سرباز ترخیص شده که خودش فرزند شهید است دریافت کردم چقدر خوشم آمد ((برای انسانهای بزرگ بن بستی وجود ندارد چون بر این باورند که : یا راه خواهند یافت یا راه خواهند ساخت )) بدون خستگی بدون توجه به زمان و تعدل برای خانواده کار می کنم که لا اقل بدخواهان فردا بایگانی ام نکنند همه بی خاصیت ها کارشناسی ارشد گرفته اند من از اول سال بخاطر تراکم کاری و با اینکه شرایطش را هم داشتم اقدام نکردم و هر روز استهزای عده بیشتر است و تازگیها روح شهید لاجوردی و شهید بهشتی تا سرباز بی ترمز یساقی هم به من می گویند ولی تنها مادر پیر و دخترک چشم انتظار و پسرک ترک تحصلکرده و همسر زخم خورده زندانی می گوید خدا به دادت برسد خدا یاورت باشد ...
 
لذت خواندن کتاب (یک )عرفانی و علمی دکتر همشهری و فامیلمان مسعود ناصری که اوهم بعد از چند سال آمد تا خدمت کند حتی در مدرسه ابتدایی روستای خودشان ولی از دست نامردمی ها رفت تا استاد و نخبه دانشگاه های آمریکا باشد و تماشای فیلم زیبای یک تکه نان ساخته کمال تبریزی که عاشق محتوی و شخصیت پردازی ناب این فیلم و سرباز مومن به راه و هدفش صاحب نقش درفیلم و صحنه آخرش هستم با این نوشته عجین شده است خدا کند تا فردا سانسورش نکنم
مسعود ناصري كيه ؟
دکتر مسعود ناصری در اول فروردین سال 1336 در شهرستان نقده (سلدوز) بدنیا آمد و تحصیلات ابتدائی و دبیرستانی خود را در نقده، پیرانشهر، اشنویه و تهران به پایان رسانید. تحصیلات و تحقیقات وی عبارتند از:
دیپلم ریاضی: دبیرستان خوارزمی تهران
لیسانس مهندسی مکانیک: دانشگاه صنعتی شریف
فوق لیسانس علوم و مهندسی راکتورهای اتمی: کالج کوئین مری دانشگاه لندن
دیپلمای تحقیقاتی مهندسی هواپیما: کالج سلطنتی علوم، فنون و پزشکی دانشگاه لندن
دکترای آئروناتیک: کالج سلطنتی علوم، فنون، و پزشکی دانشگاه لندن ـ گروه پروفسور برادشاو
فوق دکترای روشهای عددی در معادلات ترانسپورت: مرکز تحقیقات NPTEC و CCEGB انگلستان
دیپلمای پزشکی هومیوپاتی: کالج هومیوپاتی انگلستان
بنیانگذار تئوری شعور، که در کتاب یک او برای اولین بار در ایران به زبانی ساده ارائه می شود
سه سال تحقیق در شرکت تحقیقاتی CHAM پروفسور اسپالدینگ
عضو انستیتوی هوانوردی و فضانوردی آمریکا (AIAA)
عضو برجسته علمی انستیتوی هومیوپاتی بریتانیا
عضو انجمن پزشکی هومیوپاتی انگلستان
استاد دانشگاه در لندن
ایشان به مدت شش سال( 1372- 79 ) استادیار قراردادی دانشکده فنی ارومیه بودند.
بعد از 8 سال سکونت در لندن دوباره به وطن خود بازگشتند
|