
این تصویر امروز بر روی وب سایت معتبر نشنال جیوگرافیک قرار گرفته و در شمار ۵ تصویر برتر هفته جای دارد.
عکس فوق تصویر سرزمین سوختهای را در استرالیا نشان میدهد که کمتر از سه ماه پیش (۹ فوریه ۲۰۰۹) این چنین در آتش سوخت و با خود جان ۱۷۳ انسان را هم گرفت و بیش از دو هزار خانه را سوزاند … اما امروز دوباره دارد میروید و تو میتوانی شوق رویش دوباره و برق آن رنگ سبز دوستداشتنی را باز هم بر خاکستر آن زمین نفرین شده ببینی و اوج بکشی. اگر که یادت باشد، زندگی همواره و در سختترین شرایط کوره راههایی از امید دارد تا به آدمهای مثبتاندیشش ارایه دهد.
و البته این تصویر میتواند هم چنان حامل پیامهای بیشتری هم باشد:
این که هرگز گمان مبرید که به انتها رسیدهاید؛ حتی اگر در تیرهترین یا کسلکنندهترین دوران زندگیتان قرار گرفتهاید …
این که زندگی بسیار مهربانتر از آن چیزی است که گمان میکنید؛ به شرط آن که آن مهربانی را باور کنید …
این که همیشه میتوان از دل سیاهترین و سوزانترین رخدادها، زیباترین احساسات انسانی را درک کرد و آفرید …
این که مزه گس و استثنایی حیات را نمیتوان و نباید با هیچ مزه دیگری برابر دانست …
این که رویش دوباره عشق میتواند در هر سرزمین خاکستری و در پس هر آتش سوزاندنی شکل بگیرد …
فقط کافی است نگاهمان را عادت ندهیم به بد دیدن!
و یادمان بماند که:
فردی که کوه را از میان برداشت، همان کسی بود که شروع به برداشتن سنگریزهها کرده بود!
همین.!؟
عصر آشفتگی ارزشهای انسانی در زیر چرخه های توسعه نا متوازن دنیای مدرن باعث وارونگی معنایی الفاظی انسانی گردیده و تا آنجا پیشرفت نموده که لغات فرهنگ عامیانه مردم را به تاراج ((قلب معنا )) می برد کلماتی که در عین سادگی در عبارات محاوره ای داری بار ارزشی مثبت و منفی هستند از جمله عبارات (( با کلاس با شخصیت با مرام و با فرهنگ )) که خلط ان با پست سازمانی نوع جنس کت شلوار و مارک ماشین سواری و طبقات ساختمان هایشان درد آور است و تعریف مجدد ((آدم های با فرهنگ )) فرصت اندک مقال حقیر در سطور ذیل است .

آدم های با فرهنگ مسافرهستند با توانایی های چند وجهی که دلشان در کوله پشتی کوچک دنیویشان با فراخنایی دل روحانی شان است آنها به دنبال (( چرایی )) دنیای اطراف و توشه گیری از بهره این دنیای فانی سفر آغاز می نمایند .
عرفا حرکت از گاهواره تا گور را (( سفر گل )) و حرکت از گاهواره تا خدا را (( سفر دل ))می نامند واین سفر به قول حضرت مولانا نه با آب و گل که با جان و دل انجام می گردد .
اینگونه انسانها زندگیشان در عرض مسیر زندگی است نه در طول
این انسانها به بلندای عمر شناسنامه سنجیده و ستایش نمی گردند بلکه عرض معنوی زندگی و فراخی بینش آنها مهم است هر روز ضمن بیزاری از خسران و اضراردنیوی روح را صیقل می دهند تا دانایی ارتفاع بگیرد و بینش آنها تیز تر باشد .
این انسانها احتمال دارد بر حسب ایام سجل تولد خود 30 سال عمر کنند و لی عمر مفید آنها بیش از 60 سال باشد و یا بالعکس عمر مفیدی عده ای هم چند ساعت و روز باشد هرچند به عدد سال تولد عمر او بالای 80 سال باشد !
در جهانی که دوباره زنده می شوند این آدم های با فرهنگ توشه تعالی روحی خود را ارائه میدهند و کارنامه خود به دست یمین می گیرند و با سربلندی از مقابل صف بسیاری از متملقین دریوزه دین به دنیا فروش که با عافیت طلبی از قبل (( زر )) و (( زور )) خود تشخصی داشته اند گذر می نمایند ....
بلغور کلمات مثبته دردها ن هر شخص نشان برچسب فرهنگی وی نمی تواند باشد حتی اگر عصا قورت داده ای حاکم بر منصبی قراردادی باشد انسانهای با فرهنگ در هر منصبتی باشند ارج بینند و قدر دانند و بر صدر نشینند حتی اگر رنج دوران بیینند و زخم زبان شیادان بچشند و همیشه تلاش روزانه ای نمایند برای افزودن سه مفهوم زندگی :
دانایی خویش بر بستر علم
زیبایی بر بستر هنر و نیکویی بر بستر اخلاق حسنه

هرچه ژرف تر غوص کنند بیشتر مقرب می گردند و حلاج وار حیران سبحان و کریم می مانند .
اما اگر حیرت در پشت نقاب رشک و غرور پنهان گردد و عصبیت و کوته نظری پرده در اندازد و نگذارد احساس هوایی بخورد جهل و خود فریبی عارض گردد که مغزمان را می پوکاند چرا که :
خود آگاهی یگانه فرق بین انسان و حیوان است و ...
همراه باشید
فقر روستایی و راهکاری برا حل آن - مقاله خانم نینا شاددلی کارشناس ارشد توسعه روستایی
قرار شد يك طرفه فقط من مورد گلايه قرار بگيرم اين سرنوشت مختوم من در اين دنياي وانفسا است تصميم گرفتم با ظرفيت آدمها از آنها انتظار داشته باشم و كم لب به گلايه گشودم چون !...
كلمات آزار دهنده و كشننده روح عصيانگر و ذهن جستجو گر منرا بارها تكرار مي كرد (( احساساتي )) و ((رمانتيك )) كه بارها برايم تكرار كرد و من در دلم خنديدم به اين تحقير روحم
آري من اينگونه مي نويسم و....
...بر ساحل دریای وجود قدم می زنی،بی آن که بدانی کجا نشان قدم تمام خواهد شد...
نوشتن، راهی است برای ارائه گزارشی از آنکه تا کجا و چگونه رفته ای...دادن خبري از خویش پیش از آن که نشان پای تو ،با موجی محو شود.من هم گاه گاهی می نگارم به امید آن که به قول م. سرشک،
«آیندگان بدانند،اینجا مقصود از کلام، تدبیر حمل مشعله ای بود در ضلام...»
مي نگارم تا به تعبير فرزانه اي ، دلم را شعله ور ،شجاع و بي قرار نگه دارم. در دلم همه ي آشوب ها و تضاد ها و غم ها و شادي هاي زندگي را احساس مي كنم اما مي كوشم تا آنها را مطيع آهنگي برتر سازم ، برتر از آهنگ عقل ، و حماسي تر از آهنگ دل....
واينگونه كار مي كنم
مومن به هدف والايم در هر جا كه باشم بارها اين قصه را من برايت تكرار كردم و چون ايمان به هدف دارم رنج مي كشم ودم نمي زنم گلاب تا حرارت نگيرد از گل جدا نمي شود محفل آرا و دل نشين نمي گردد باز هم صبر مي كنم و خدا را دارم حال چه قبول حق افتد شما هرچه مي خواهيد بگوييد ولي ...
احمدزاده

پدر مرحومم داستانی را در کودکی من برایم نقل کرده است که همیشه برایم پند آموز بوده است. میگفت : در روزگاران قدیم مرد عارفی برای خرید به بازار میرفت که در راه جوانی را دید که بسیار مودب نشان میداد. از او دلجویی کرد و از کارش پرسید و شنید که او بیکار است . دستش را گرفت و به حجره بازرگان مشهوری که دوستش بود , برد و از او خواهش کرد تا این جوان را بکار بگیرد. چنین شد و پس از مدتی که آن عارف که به دیدن دوست بازرگانش رفته بود و آن جوان را مشغول کار دید و از حالش پرسید. جوان هم اظهار تشکر کرد. اما از کارش که پرسید , جوان گفت : نه چنین است و نه چنین خواهد ماند. پس از گذشت چند ماه که باز به آن مکان آمد , جوان را ندید. از بازرگان احوال او را جویا شد و شنید که آن جوان نزد حاکم شهر کاتب شده است. لذا خوشحال شد. زمانی دیگر که جوان را دید , بعد از احوالپرسی باز هم از کارش پرسید و جوان باز هم همان جواب اول را داد.تا زمانی که روزی مطلع شد که ان جوان فرماندار شهرشده است که در دیدار با این عارف باز هم این سئوال و جواب به همان شکل ما بین پیرمرد عارف و آن جوان تکرارشد که نه چنین است و نه چنان خواهد ماند. قصه پیشرفت این جوان تا آنجا پیش رفت که او مشاور پادشاه وقت در پایتخت شد. بعد از مدتی که عارف جهت انجام کاری به پایتخت رفته بود باز به آن جوان سری زد و باز هم جواب همان بود. تا اینکه چند سال از این ماجرا گذشت و عارف قصه ما بر دروازه شهر گذر میکرد که گدایی را دید که شالی به سر انداخته و در گوشه دروازه دستش را دراز کرده بود و پول طلب میکرد و زیر لب هم , یا محبوب , میگفت. به ارامی پیش آن گدا رفت و با دیدن چهره او رنگ از چهره اش پرید. متوجه شد که این شخص همان جوان قصه ماست که به این روز سیاه افتاده است. علت را جویا شد و جوان گفت : در جواب سئوالی که شاه پرسید , جواب صریح و بی پرده ای را دادم و این کار بر شاه خوش نیامد و همه زندگی ام را از من گرفت و دستور داده است که تا یکی دو روز دیگر از این مملکت خارج شوم و گرنه گردنم را خواهد زد. بعد آهی کشید و گفت : من که هر بار به تو گفته بودم که , چنین نیست و چنین هم نخواهد بود. عارف گفت : نه چنین است و نه چنین هم میشد , بشرطی که با هر بار پیشرفت در کار از بزرگان و پیش کسوتان در مورد اسرار ماندگاریت سئوال میکردی و پند آنان را عمل مینمودی .
بی پیر مرو تو در خرابات / هر چند سکندر زمانی
آن لحظه از زمان که انسان در باره خود میاندیشد , هرگز تلف نمیشود. مرز درک انسانها تا بیکرانگی است بشرطی که احساس تعهد و مسئولیت کند و هر چه توانایی در خود احساس کند , از موقیت پایین تر تا بالاتر را طی کند و کلماتی از قبیل جبر , ضرورت و شاید , سد راه او نباشد.هر انسانی دارای یک عامل محرک درونی برای پیشرفت است . اگر به خود بیاید و با خود صادق باشد , صاحب اراده قوی شده و میتواند خود را اداره کرده و در کنار زندگی عاطفی و طبیعی , دارای جلوه های حرکت به سوی موفقیت های اجتماعی هم بشود. ولی باید بداند که نمیتوان با خیالات دکان باز کرد. فرق انسان با شیطان اینست که انسان وقتی اشتباه کرد , معذرت میخواهد ولی شیطان هرگز به اشتباه خود اعتراف نمیکند و پشیمان هم نمیشود. وضع هستی طوری ساخته شده است که ما وقتی به دنیا میآییم , بسیاری از زمینه ها برای زندگی ما قبل از ما برایمان آماده شده است . اما وقتی ما خودمان به سوی گمراهی میرویم , در واقع این وضعیت را تغییر میدهیم و در مشیّت الهی دخل و تصرف میکنیم . بعد هم شاکی میشویم. بزرگترین فضلی که خداوند به انسان داده است , حق انتخاب است که بسیاری از ما ها نمیدانیم چگونه از این حق خود استفاده کنیم.
آتشش پنهان و ذوقش آشکار // دود او ظاهر شود پایان کار.
