ایپزود اول :
ساعت 20/14 – بازار ميوه فروشي خياباني در شهر ارومیه
مشتري اول – مهندس ، قربانت 2 كيلو هم موز بده ، پرتقال چنده مهندس ؟
فروشنده جوان : كيلويي هزار و پانصد
مشتري – مهندس قربان دستت پرتقال و ليموشيرين هم از هر كدام 2 و 3 كيلو بده .
مشتري دوم كه داشت ميوه ها را تماشا ميكرد ؛ شما مگه مهندسين ؟
- بله مهندس عمرانم 2 ساله كه فارغ التحصیل شده ام !
ایپزود دوم :
ساعت 30/14 – يك خيابان پائين تر سر كوچه مقبره مرحوم سيد حسن عرب باغي
اتومبیل كلانتري 11 كنار خيابان و افسر وظيفه شناس در حالی که سيگاری را در میان لبانش گذاشته ، جوان خوش هيكلی را كه شلوار 6 جيب و كاپشن ورزشي پوشيده ، كنار خيابان جلوي چشم همه عابرين و اهالي منطقه نگه داشته.
در حالی که سیگار را با لبانش نگه داشته با دو دستش جيبهاي جوان را جستجو می کند. بعد از جمع شدن عده ای از اهالي و كسبه و عابرين گذري ، بازرسی بدنی وی برای یافتن مواد مخدر نتیجه نمیدهد و بدون اينكه حرفي بزند جوان را رها مي كند و سوار ماشين سمند گشت كلانتري 11 شده و مي رود ، جوان با نفرت در حاليكه زير لب فحش مي دهد ماشين كلانتري را تا لحظاتي نگاه مي كند ، بدون اينكه به مردم نظري بياندازد از خيابان رد مي شود .
- سلام دنبال چي بود ؟
- هيچي بي ....... ! فقط آبروم رو برد .
ایپزود سوم :
دم در منزل
زنگ به صدا در مي آيد
پدر : دخترم در را باز كن .
كارگر شهرداري در حال جمع كردن زباله جلوي در منازل محله
دختر 8 ساله در را باز مي كند .
- سلام بابا
-سلام این ها را بگیر
دو كيسه ميوه را به دست دختر مي دهد تا دختر به داخل خانه ببرد
كارگر شهرداري جلوي درب منزل پدر و دختر برای بردن آشغالها می رسد، پدر در دست ديگر دو عدد نارنگي به كارگر تعارف مي كند
كارگر : فكر كردم مي خواهي پول بدهي !
پدر : نه بابا پولم كجا بود ؟
كارگر شهرداري : شما هم ناله كنيد ما هم كه 4 ماه است یک ریال حقوق نگرفتیم .
پدر : 4 ماهه ؟ پس از كجا زندگي را سر می کنید ؟
دخترك گفتگو ي پدر با كارگر شهرداري را مي شنود
كارگر : زندگي نمي كنيم زنده ايم . 4 ماه از اين و آن قرض مي گرفتم كه اگه حقوقم را دادند پس بدم . صدقه و قرض دوست و آشنا را مي خوريم
ادامه همان ایپزود :
شب اتاق خواب دخترک
پدر در باز مي كند و ميبيند که دخترش هنوز نخوابيده است
مرد : بابا بخواب فردا باز خواب می مانی
دختر : ای بابا همش تو فكر اون كارگر شهرداريم . یعنی 4 ماهه بي پوله ؟ یعنی گرسنه می خوابه؟ مگه اون دختر نداره؟
پدر به فکر می رود : بخواب دخترم ، آقای شهردار الان خوابيده فکر اون کارگر رو از سرت بیرون کن.
بخواب .
... ایپزودهای بعدی را برای سیاه نمایی ارائه نمی کنیم که بیشتر عقلای همه چیز دان فعلا با خود نوشتن ما مشکل دارند چه برسد به نوع نوشتن ...
تا بعد...
|