تبليغاتX
(برگ زیتون)
تا زمانی که برگ زیتون بر منقار خونین کبوترهاست آرامش نزدیک واری حس نخواهد شد

 

برگزاری اردو های تفریحی توسط نهادهای حمایتی فرصتی است تا ضمن فراهم آوردن ساعاتی شاد و فارغ از فشار آسیب ها برای مددجویان ، ارتباطی صمیمی بین متولیان و مددکاران با خانواده ها و افراد تحت پوشش برقرار و هر دو طرف با حسن نیت و پتانسیل های هم آشنا گردند.

بر این اساس اردوی یک روزه خانواده زندانیان زندان مرکزی ارومیه به همت انجمن حمایت زندانیان ارومیه و اداره میراث فرهنگی و جهانگردی استان آذربایجان غربی و با همکاری مجتمع گردشگری باری ارومیه برگزار گردید.

در این برنامه که در کنار سواحل زیبای در یاچه ارومیه برگزار شد ، برخی از خانواده های زندانیان به همراه گروهی از مددکاران و خانواده های ایشان به گشت و گذار در بخش های مختلف و دیدنی مجتمع ساحلی باری پرداختند که از آنجمله می توان به لحضات پر از نشاط کودکان در هنگام بازدید از باغ وحش این مجتمع اشاره نمود.

این لحضات سر شار از شادی پس از صرف نهار نیز با برنامه های متنوعی که از سوی فعالین انجمن ترتیب داده شده بود ادامه یافت . اما آنچه که بیش از هر چیز در کنار این برنامه ها موجبات افزایش فضای تعامل و ارتباط میهمانان را ایجاد نمود ، سخنرانی جناب آقای احمد زاده به عنوان مدیر عامل انجمن بود که نه به صورت معمول و رایج بلکه به صورت گفتگویی صادقانه و با هدف آگاه ساختن خانواده های مددجویان از درک مسائل ایشان توسط انجمن و تشویق ایشان به مشارکت در رفع مشکلاتشان ایراد گردید.

ایشان با گفتاری دوستانه و اشاره به داستانی از قصه های بومی آذربایجان خانواده های زندانیان را از برنامه های توانمند سازی انجمن که بر اصل آموزش و امکان ایجاد کسب و کار استوار است با خبر ساخته و از حضار به جهت شرکت در این طرح ها دعوت نمود.

در پایان این سخنرانی آقای احمدزاده با ترتیب دهی مسابقه ای از کودکان حاضر خواست که در صورت به همراه داشتن عکسی از  پدرشان ، آن را ارائه و جایزه  دریافت کنند. که این حرکت جو جشن را بسیار متحول نمود.

در ادامه این برنامه که با اهداء جوایز به دانش آموزان ممتاز خانواده های مددجویان به پایان رسید هنرمند گرامی ( آقای عسگر ساعد ) به همراه گروه محترم موسیقی به اجرای برنامه ویژه ای پرداختند که فضای شاد این جشن را دوچندان نمود.

زیبایی های این برنامه در آنجا به اوج خود رسید که با اجرای گروه موسیقی فرزندان زندانیان با به فراموشی سپردن بسیاری از غم ها و کمبود های خود به رقص و پایکوبی پرداختند که بی شک این موضوع در کنار  زیبایی های دریاچه ارومیه خاطره ای به یادماندنی را از شادمانی این کودکان پدید آورد.

لینک مطلب

 خانواده های زندانیان زندان ارومیه غم های خود را به دریاچه ارومیه سپردند.


این عکس لحظاتی مسرور و مجذوبم نمود و برایش در دلم داستانها ساختم و کاش ...

aks-arab.jpg

 عکس برتر خبرگزاریهای عرب - سانا ( سوریه ) - اين عكس، كودك هفت ساله اي را نشان مي دهد كه در يكي از خيابان هاي دمشق در حالي كه شيريني مي فروشد، مشق هم مي نويسد.
اين عكس متعلق به وسيم خيربيك، عكاس 27 ساله سوري است. وي گفت: چند بار خواستم از او عكس بگيرم اما هر بار صورتش را از دوربين برمي گرداند و دوست نداشت از او عكاسي كنم. پس از چند بار با لنز زوم از 30 متري اين عكس را از او گرفتم.

نگارش در تاريخ شنبه چهاردهم شهریور 1388 توسط شاهرخ احمدزاده |

نیایش

... گفتم :  خسته ام

گفت :لا تقنطوا   من رحمه الله 

 از رحمت خدا نوميد نشويد (زمر 53)

گفتم : هيشكي نميدونه ته دلم چيه !

گفت : ان الله يحول بين المرء و قلبه

خدا حائل است ميان انسان و قلبش (انفال 26)

گفتم : هيشكي رو ندارم

گفت :و نحن اقرب اليه من حبل الوريد

ما از رگ گردن نزديكيم  (ق – 1 )

گفتم : فراموشم كردي

گفت : فاذكروني اذكر كم

منو ياد كنيد تا ياد شما باشم (بقره – 152 )

( احمدزاده)


 لینک مرتبط:

آیتی بهتر از این آیه می خواهید ...

نگارش در تاريخ جمعه ششم شهریور 1388 توسط شاهرخ احمدزاده |

 

 زدرد نکته سنجی هرکه آگاهست می داند

که معنی در دل اول خون شود و آنگه سخن گردد  و این رنج ما می باشد (( نکته سنجی ))

دل عاشق به لطافت می خندد روح عصیانگر به (( درد )) می گرید .بیچاره من که ساخته از آب و آتشم .

چند هفته هست در دفاع از عملکرد خود در این (( خانقاه )) به این جمله بسنده کرده ام این آنچه می توانستم بود ولی آنچه می خواستم نبود

مقدمه مرا از محتوی مفصل به احساس به دور نکند و این احساس تیر خلاص تحقیر نفس من نگردد که هرکه تهمت به ناروا بزند بگوید (( احساساتی )) رنج نکته سنجی احساسم را می آزرد  رنج محرومیت ...

واین درد ناشکیبایی می کند و خیلی از اوقات همانند کودکی عاصی  به وجد می آورد اگر (( ممنوعه )) هم باشد می شکنم و میروم تا وجدانی آسوده از خدمت داشته باشم  نه سهل انگاری برای رفع مسئولیت...

غوغای بیرون و خیابانهای آلوده رنگ گوش فلک را کر کرده بود نشنیدند وندیدند که 10 کودک معصوم چگونه با چشمان کنجکاو همنوع خود را می کاویدند رنگ ها و حجم ها ی ندیده را نظاره می کردند گوش میدادند به غوغای بیرون خود در لابلای بزرگان همسن و سالان خود را می دیدند ولی در کنار خانواده های خود خرامان می رفتند .

سعادتی بود تا به همراه دوستان با احساس خوب انسانی خود یکی از بهترین روزها را تجربه کنیم برکت به زندگی بدهیم و قلبهای کوچکی را شاد کنیم که وسعت شادی آنها نهایت نداشته باشد.

علی و پیمان و من

بنیاد کودک در یک سال گذشته همکاری های زیادی را با انجمن حمایت زندانیان داشتند گروه مهربان آنها با همکاران متعهد انجمن و حضور دوست خیر و فرزانه ام پیمان غنی زاده روز بهشتی زیبا را ساختیم .

اخوی زنگ زد گفت برای متینگ امروزهستم گفتم نه ! گفتم من جای دوری رفته ام درست بهشت با پری کوچلوهای داریم مناجات می کنیم وقتی جریان فهمید غبطه خورد گفت عجب بهشتی رفتی !

10 کودک زیبا که بی گناه به جرم زاده شدن در خاندان آسیب پذیر همراه مادران خود در زندان به سر می برند و همراه مادران خطا کار خود حبس نشاط و شادمانی را می کشند 10 کودکی کهیا پدرانشان در بند مردان حبس می کشد یا در زندان متولد شده اند و یا پدر ندارند و یا خانواده صلاحیت دار ندارند که مراقبت و تربیت آنها را برعهده بگیرند  این فاجعه زندگی انها است فقط کافی است بدانید کودک 4 ساله هنوز زبان برای گفتن الکن دارد و یا کودک 5و 6 ساله نمی تواند تا عدد 10 را بشمارد .

علی ، صبا ، مینا ، داود ، و... کسانی بودند که به اردوی تفریحی به اردوگاه معلم ارومیه مکان دنج به دور از هیاهوی مردم رفتیم 

 علی و داود و زینب کسانی بودند که در طول عمر خود غیر از دیوار بلند حبس جای را ندیده بودند تمام طول مسیر پلک نزدند با تعجب به شیشه ماشین چسبیده بودند وبا ولع خاصی دنیای بیرون را لمس می کردند دنیای رنگ ، حجم و صدا را که هیچ آشنایی با آن نداشتند بقیه بچه ها هرچند مدتی به همراه خانواده های و آشنایان خود برای مهمانی بیرون می رفتند و زیاد نا آشنا نبودند .

خانم چگینی و اروج پور محمدزاده و آقا مسعود مهندس زمین شناسی  از بنیاد کودک خانم ها بخشی و محرمی و حاج حسنی وخوش سیرت همکارن ما در زندان وانجمن و من و پیمان و ائلشن بعدا رسیدیم بازی و قصه گویی و صحبت با بچه ها و خوردن نهار و دسر و میوه و مسابقه و جایزه و نقاشی صورت های معصوم آنها با رنگ  کلی چسبید علی کودک سه ساله که همه نگاههای رابه طرف خودش برد تا بغل من آمد بلافاصله با زیباترین لحن کودکانه گفت (بابا ماما را ، زد) و زد تو گوش خودش ( اینطوری ) و این تنها تجربه او از مهر پدر ومادر بود پدر معتادش علی را برای تامین مواد خودش فروخته بود چگونه جرات کرده بودند علی چشم آبی  زیبا را بفروشند وای این افیون جسم ها و جانها را می سوزاند و بعد مادر بیچاره به تنگ آمده بود و پدر را درشبی که نئشه افیونی بود که حاصل فروش علی بود در اتاق کوچک و تاریک خانه ای که بیشتر شیره کش خانه بود به ضربات آهنی کشته بود .

وقت ناهار که شد همه با وجد نشستیم تا باهم غذای بخوریم صبا دوقاشق نزده به مددکار گفت من نمی خورم علتش را پرسیدیم گفت مامانم هم از اینها می خواهد اون تا حالا این غذاهارا نخورده بچه ها سهم خودشونو دادند تا به مامانش ببرد ولی همه بچه ها چند قاشق نزده جمع کردند همه اصرار داشتند که غذای رنگی خود را با مادرنشان در زندان بخورند بچه ها حاضر نشدند حتی بستنی هارا تنها بخورند و جیب خود را از میوه و شکلات پر کردند تا با مادرشان شادی خود را تقسیم کنند  . چقدر تاب بازی کردند و سرسره رفتند و از درختهای بید بالا رفتند شاخه شکستند ودویدند ....

باران سختی گرفت همه زیر آلاچیق ها پناه گرفتیم شادمانه باران را تماشا کردند زیر باران دویدند تا می گفتیم سرما می خورید داد می زدند (چیزی نمی شه و به قهقهه می خندیدند وما مست شادی آنها ...)

کلی حرفهای امیدوار کننده با دوستان جهت ادامه برنامه زدیم قرار شد مربی برای بازی و آموزش در مهد کودک بفرستیم و برنامه های دیگر ...

دوستی های فرزندان زندان

ائلشن همه را سوار ماشین کرد دوری تو اردوگاه زد و بعد به همراه همکاران به زندان برگشتند کاش  همه  آنها بر میگشتند خانه هایشان در دنیای بزرگ تر ولی جبر قانون و همه خلاهای اجتماعی آنها را به همراه مادر محبوس نموده بود الشن می گفت آنقدر از بازی و شادی امروز خسته شده بودند همه خوابیدند ولی علی باز دنیای در حال حرکت را نظاره می کرد نظاره گری پر سئوال ؟ سئوالهای بی جواب

چقدر لذت بردیم برایم جزشادی بچه ها چیزی اهمیت نداشت نتوانستم احساسم به اطراف اطرافیانم منتقل کنم همه مبهوت دنیای سیاست زده بودند کسی جز دخترک مهربانم که چندین بارسئوال نمود کسی حدیث دلم را نفهمید ومن شادمانم که دریا هم دل درد مند و روح جستجو گر دارد دوست دارم دخترم شعورش والاتر باشد ...

با تقدیر از مسئولین انسان دوست بنیاد کودک و همکاران تلاشگر و بی ادعایم در بند نسوان و همکاران متعهدم در انجمن حمایت از دوستان دردمندم پیمان و ائلشن و همه آنهایی که دست در دست خواهند داد تا خوشبختی اجتماعی را برای همگان رقم بزنند آنهایی که مهربانی را شناخته اند و میدانند در یک لبخند چه شگفتی های پنهان است .


آیا می شود که آن سحرگاه هیچ وقت از راه نیاید ؟مطلبی زیبا در مورد اردوی کودکان زندان از پیمان غنی زاده خواجه پاشا

 در حاشيه اردوي يك روزه كودكان همراه مادران زنداني ندامتگاه نسوان اروميه  سایت اداره کل زندانهای استان آذربایجان غربی

 

نگارش در تاريخ سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 توسط شاهرخ احمدزاده |
درباره وبلاگ

ش - احمدزاده

این نسخه فقط وفقط برای من پیچیده شده .من خیبری ام...اهل

نی و هور و آب ...خیبری ساکته... دود نداره ...سوز داره

--------------------------------------

می دانی چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار ؟

-----------------------------------------------

مي نگارم تا به تعبير فرزانه اي ، دلم را شعله ور ،شجاع و بي قرار نگه دارم. در دلم همه ي آشوب ها و تضاد ها و غم ها و شادي هاي زندگي را احساس مي كنم اما مي كوشم تا آنها را مطيع آهنگي برتر سازم ، برتر از آهنگ عقل ، و حماسي تر از آهنگ دل....



پست الکترونیک
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه


قالب وبلاگ