زوزه های سوزناک پائیز قداره کش عصیانگر در ظلمات شبی که بستر غالب آدمهارا عطری گرم پرکرده است ، دلی عصیانگر چون باد پائیزی برخود می لولد و خود را نهیب لعنت می زند که (( بگذار آرام بخسبم فردا ... ))
در فکر آن دخترک نحیف و جوانی هستم که از تب تند خماری برای ساعتی نئشگی تن و جان بر شلاق زخم دیدگان ابلیس می گذارد و دلش خوش است به اسکناس های کهنه جیبش که هم شکمش و هم دلش را سیر کنند. بیچاره دختر...
خدا خبر از باطن دلها دارد که برای دومین روز پیاپی در لحظات غروب این صحنه را بر سر راه ما می کارد تا هم اسکناسی هدیه دهیم و هم دعایی هدیه بگیریم .
درد مندی صدای خمار دخترک که نیمی از صورت خود را با ماسک پوشانده و با لباسهای ژولیده و چشمانی معصوم دعایت می کند شنیدنی است : " عمرت زیاد باد ...خدا صحت جان بدهد ... "
عمر زیاد و صحت جان را بدون عزت برای چه می خواهیم چرا که همه را در میان حرص و جوش دنیا طلبی گم کردیم.
خواهر گدای من ، در شب بارانی دل مردگی ترا ما در نقاب آمارها و اتاق های مجهز به دوربین مدار بسته و چند دفتر ، نقشی بهینه می زنیم (( گدایان جمع آوری و کودکان کار و متکدی سر چهار راهها را جمع کردیم )) آسوده بخوابید .
لحظاتی از دو شب پائیزی در خیابان بزرگ شهرمان که مزین به نام دو ابر مرد ( خیابان امام خمینی (رحمت الله علیه ) و کوچه صدر مستضعف دوست و دردمند می باشد ، نقش دخترک جوان در میان هرزه نگاههای عابرین و کمین نشسته گان آزارت میدهد .
نهیب فطرت که (( هرکس مظلومی را ببیند . به یاریش نشتابد از امت ما نیست)) من و دوستان خیر و جوانم را واداشت تا اندکی تامل کنیم.
به پیشنهاد پیمان به شماره مرکز مداخله در بحران سازمان بهزیستی 123 زنگ زدیم، بلافاصله وصل شد. نرمین صدای بانوی شاداب در میان نت های موسیقی آرام ایرانی ترا امیدوار می کند که فردی وظیفه شناس متعهدانه همه خدمات ارزشمند اورژانس اجتماعی را تقدیم خواهد نمود و به داد دخترک، قبل از گرفتار شدن به پنجه گرگها و میله های زندان خواهد رسید.
نه خواهر گدای من در شب بارانی ،خیالت تخت کسی مزاحمت نخواهد شد شمار پولهایت که به حد نئشگی امروزت رسید شکر خدا کن و برو به نمین خانه تاریک خود بخز تا فردا ...

فردای آن روز باز آن دخترک در همان مسیر.
قصد عکس گرفتن و ارائه به مسئول بهزیستی شهرمان را داشتیم ولی نشد هر کدام به وسع خود اسکناسی باز از روی عادت و تماس مستمر هر سه ما با 123 مرکز مداخله در بحران بهزیستی یا به عبارتی همان نرمین صدای بانوی شادب در میان موسیقی اصیل ایرانی دوبار تکرار می کند که متشکر است از اینکه با 123 یا به عبارتی 1-2-3 تماس گرفته اید.
" دیگر بسه دوستان قطع کنید اعصابمون بهم نریزید همگی بعد از نیم ساعت تماس مکرر قطع می کنیم (( 1-2-3 آقای رئیس شب خوش ... ! " .
در فکر آن روزی هستم که با ورود شما بر اریکه بهزیستی استان خوش بین بودیم و من به حکم شغل حمایتی خود از اولین مراجعینی بودم که برای اجرای برنامه های توانمندسازی و آموزش و اجرای تفاهم نامه های ما بین دو نهاد مزاحم اوقات شریف شدم . تا اینکه بورکراسی عریض و طویل اداره بهزیستی استان خفه ام کرد .
آقای رئیس دنیای وانفسایی است خدمت به محرومین و نیازمندان با وجود مسائل پیچیده آسیب های اجتماعی خیلی سخت است ولی یادم نرفته شما در همایش مشترکی از 32 خدمت ارزشمند بهزیستی استان خبر دادید که " متاسفانه افکار عمومی از آن غافل است " و یا از طلب یاری برای کمک به برنامه های حمایتی سخن سر دادید .
آقای دکتر هاشمی به احترام همه اندوخته های ارزشمند مدیریتی شما در سالیان تجربه اندوزی در این سازمان پر طمطراق ، امیدوارم که روزی زمزمه ماهی گیری را به جای مستمری دهی به تناسب وضع و حال مراجعین خود ارائه دهید ..
آقای رئیس چرا باید در دو روز متوالی مرکز خدمات اورژانس اجتماعی شما که با توجه به اهمیت وظایفش باید همیشه و در همه حال در دسترس باشد به خواب خوش رفته است.
حتما بحران های اجتماعی زیاد مهم نیستند برای بحران های بزرگتری می اندیشید 16 آذرماه در راه است .
مدتهاست با وجود علاقه مندی خود به سیاست و وقایع کشور در گوشه از کار عاشقانه خود خزیده ام که مبادا مغضوب خدا باشم و جزء ضالین که هر نوبت نماز از آن برائت می جوییم . سیاست زدگان سیاست ورز ما بحران ها ی اجتماعی و فرهنگی را می دانند و می بینند ولی دم نمی زنند.
شهردار کلان شهر ما هم با سازمان تازه تاسیس فرهنگی خود کارستانی کرده با چاپ بنرهای تبلیغاتی و نصب آنها در اماکن مهم شهر ما را توصیه کرده تا به گدایان کمک نکنیم ، به محرومان واقعی کمک کنیم و شهردار محترم بعد از فتح قله کلانشهری خود به زیر ساخت های شهر آب گرفته و ترافیکی فکر می کند نه رو ساخت های حمایتی و فرهنگی و اجتماعی چون وقت و بودجه ندارد. چراکه اگر بودجه ای در کار بود لابد باید حقوق کارگران شهرداری را میداد که سه ماه است که حقوقی نگرفته اند .
آقای رئیس نوشتم که گریه نکنم نوشتم تا از طپش قلب شدید آرام گیرم.
شبم خوش باشد چون فردا در میان تضادهای اضطراب زا کلنجار میروم برای اینکه واقع بینانه آرمانها را رصد می کنم اما در این شهر گنگ خواب آلود کرامت انسانهای فقیر حفظ نمی گردد اسیر روز مرگی هستیم و فرمان مولایمان حضرت علی (ع) به مالک را در ذهن می گذارانم و تنم می لزرد.
مالکا رحمت بر رعیت و محبت و لطف به آنها را بر دلت قابل دریافت بساز که سخن فرزند برومندش شهید کربلا همان رعیتی که وسیله قرب ما و نیازمندیهایشان به هنگام رجوع به ما نعمت است چرا که پدر عارزف باز به کارگزارش در ادامه نامه زمزمه عاشقانه نموده است افراد رعیت دو دسته اند یا برادر دینی تو و یا همنوع تو هستند این آموزه های همان مکتبی است مدیریت را تکلیف شرعی می داند و سئوال روز قیامت است مسئولیتی که با ر امانت است و مولا می فرماید ( کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته ) ,و رسول اکرم (ص) می فرماید هرگاه خدا کسی را دوست بدارد حل مشکلات مردم را به او وا می گذارد و امام فقیدمان فرمود و رفت ( گمان نمیکنم که عبادتی بالاتر از خدمت به محرومین وجود داشته باشد.) حال
دو صد من استخوان خواهد
که صد من بار بردارد
اما من رطب خورده به همین شب نگاره خود اکتفا می کنم تا در کوفتن درد بر سینه خود را جوابی بدهم تا لا اقل دهانم آتش نگیرد .
شب خوش شهر من تا فردا ....
لینک های مرتبط با مقاله از طرف دو دوست وبلاگ نویس همراه من :
نوای پیشواز تلفن 123 بهزیستی ، موسیقی متن سرنوشت شوم دختر جوان ارومیه ای شد.
برای دختری که گدایی می کرد و من باران نامیدمش...
به همین راحتی انسانیت را دور می زنیم
با خدمات 123 بهزیستی آشنا شوید
|