شب های زجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
THE PAIN that accompanies love , invention ,and responsibility also gives delight .
شهر خواب آلود !مسولان خواب ببین !
به همکاران سفارش کرده ام اگر مورد ضروری (اورژانسی )پیش اومد خبرم کنند – ساعت 13 ظهر روز سه شنبه با وجود حضور در دوره آموزشی با طلب کمک مدد کار اجتماعی – به اداره آمدم – اول ورود به اداره متوجه خانم جوانی شدم که با وضع آشفته و دمپایی پلاستیکی به پا نشسته روی صندلی سالن انتظار خوابش برده بوده – خانم مددکار با اشاره به خانم ! گفتم آرام بیدارش کن و بیار اتاق ! داستان زندگیش سراسر زجر و بدبختی بود – همسرش دو ساله زندانه ... دو بچه اش که کم توان ذهنی و معلول هم بودند از فرط فقر به عاملینی تکدی گری در شهرهای تبریز و تهران فروخته شده بودند و دیروز صاحب خانه تمام اثاث منزلش را بیرون ریخته بود یک کمی از وسایل را برای خودش کنار گذاشته و بقیه وسائل مهم را در قبال اجاره منزل عقب مانده صاحبخانه ضبط کرده بود شب از ترس جلوی پاسگاه کلانتری خوابیده بود و حالا برای مساعدت و کمک به انجمن حمایت زندانیان آمده بود درد دلش که وا شد خیلی از فرضیات را جواب گرفتیم خانواده همسرش همه معتاد و خلافکار – خودش فامیل مناسبی در ارومیه ندارد اهل یکی از روستاهای اهر ( آذربایجان شرقی ) می باشد معتادش کردند که بعضی وقتها مجبورش می کنند مواد بفروشد خیلی مواقع از فرط خماری و خرید مواد باید تن هم بفروشد.

خوشتان بیاد یا نیاد همشهریان عزیزم این تکلیف و داستان روزانه صدها نفرتو این غریبه آباد پرادعا است این موارد تنها به وسیلۀ انجمن حمایت از زندانیان با تعداد زیادی از مدد جویان تحت پوشش حل نمی گردد مجبور بودیم تحویل پناهگاهی در بهزیستی که برای نگهداری این گونه موارد هزینه و اعتبار دارد و باید مسئول نگهداری آنها باشد تحویل دهیم به زور رئیس بهزیستی را پیدا کردم فرمود فقط یک روز ! نگهداری می کنند ، فردا باید کارها را اساسی صورت گیرد . تحویل خانواده و یا مراجع گردد. مقداری پول – میوه تهیه کرده و با همراهی دو همکار انجمن تحویل مؤسسه پناه زنان بی سرپرست و بد سرپرست دادیم و باید برای فردا فکری می کردیم ، نگران عوارض حاصل از خماری و فرار او از محل بودیم.
شب شد همه خواب بودیم و خوابیدیم روز که شد به عادت آمدیم اداره تازه اول صبح بود از بهزیستی زنگ زدند : بیایید مدد جو را ببرید – حالش خرابه داره میمیره ! ( به راحتی آب خوردن ادا شد چون عادت بود ) خانم مددکار اجتماعی را – سریع اعزام نمودیم بعد از بیست دقیقه تماس گرفت .. کریستال مصرف می کرده و الان خماره اصلاً حالش خوب نیست .. تشنج کرده . و دکتری هم اینجا نیست می ترسم بمیره – توصیه کردم ببر درمانگاه همون نزدیکی کمی دارو بهش دادند حالش خوب شده بود آوردنش در باره انجمن – دیگه نه کس و کار و نه مرجع مسئول نگهداری ، نه محل مناسب ، فرصت فکر خواستم به مددکار گفتم زنگ بزن مؤسسه خیریه ترک اعتیاد
گفتند محل نگهداری برای خانم ها ندارند فقط تبریز! این محل را داره خودش راضی بود بره ترک و جانپناه داشته باشه کمی قرص آوردند داشت می لرزید و ناله می کرد و استفراغ و تهوع .... ...

راننده و مددکار اجتماعی جهت اعزام به مؤسسه خیریه مردمی نگهداری و ترک اعتیاد در شهرستان تبریز آماده شدند تا مشغول صدور مأموریت و آماده سازی وسایل اولیه پزشکی و بهداشتی شدیم یک دفعه متوجه شدیم مدد جو فرار کرد چند خیابان دنبالش رفتند اثری نبود ،به همین سادگی و همه بصورت مبهوت ، چه بلایی سرش میاد کجا میره – این تداوم فساد تا کی ادامه داره ؟ کی متولی است ؟ چرا تا به حال تحت انجمن حمایت زندانیان نبوده ؟ کوتاهی ما چه بوده؟ و جوابش را چه کسی می دهد ؟ عذاب ما چقدر خواهد بود که از توان و ظرفیت مسئولیتمان قصور نمودیم
اصل 21 قانون اساسی – قانون مصوب سال 1371 – 1374 در جهت تأمین زنان و کودکان بی سرپرست ، این رسالت خطیر را بر دوش ارگانهای حمایتی نهاده که بهزیستی با آن دستگاه و تشکیلات عرض وطویل در اول و کمیته امداد امام خمینی( ره)با آن رسالت عالی و انسانی و اسلامی در صف بعدی هست و از همه غالب تر همت مردمان شهر خواب آلودی که فخر مردمانشان به بناهای دنیوی است و از همکاری با مسئولین جهت ایجاد بنای معنوی برای حمایت و صیانت از آبروی مسلمانی غفلت نموده اند – باز چرخۀ فساد و تباهی ادامه دارد به عذاب وجدان خود را با توجیه غلط ما «کارمان را تا حد توان کردیم» آرام نمودیم ولی خدا قبول نمی کند اگر هدف جلب رضایت حق تعالی است باید توان را مضاعف نمود با یک گل بهار نمی شود توان و همت عمومی –برنامه ریزی و عملکرد سازمانهای حمایتی در ساماندهی بسیج عمومی مردم خیر شرط قبولی خدمت از سوی خداوند است شهرستان تبریز چند مرکز مشابه دارد ولی زمانی که مسئولان استانی ما خواب کلان شهر را می بینند کمی آن طرفتر از محل همایش در پارکها و پل ها و سر هر چهار راهی در این شهر خواب آلود با مسئولین خواب بین شان پر از گدا و معتاد ، کودکان کارها و زنان خیابانی و مناظر آزاد دهنده است که برای رفع این عذاب وجدان شیشه ماشین را پایین می کشیم 100 تومانی صدقه سر بچه ها یمان را می دهیم و با خیال آسوده که رسالت انسانی رفع شد و با خرید قوطی کبریت چند بسته کاغذ دستمالی – بادکنک که گرسنه را سیر کردیم راهی تفریح و خواب راحت شبانه می شویم . چون فرهنگ «به من چه» را در خلاء مدیران مسئول کارآمد و رسانه و مطبوعات غافل به سادگی داستان ( زاغکی قالب قالب پنیری دید ..) از حفظ می خوانیم و نمی دانم آن زن در کدامین باتلاق این شهر برای تباهی خود دست و پای می زند.
به همین سادگی
احوالات محله ما معروف به شهرک پرواز و خیابان شهید حضرت پور واقع در انتهای منطقه آزادگان ارومیه در شب بیستم رمضان دولتی بود حضور و تردد مسئولین دولتی از ارشدترین آنها دکتر قربانی استاندار با همراهی مشاور امنتی جلال زاده و علیزاده مسئول روابط عمومی استانداری قاضی پور نماینده مردم ارومیه در مجلس تا جلیلی رئیس شورای شهر و بازیان شهردار و حضور خبرنگار تا خود ملا احمدی مدیرکل تربیت بدنی که هم محله است فضای دولتی به محله و مراسم داد تا در آئین معنوی از خدمات استاندار رئیس شورای شهر و شهردار ارومیه در رسیدگی و توسعه این محله تقدیر گردد بی شک ترتیب دهنده این مراسم شخص حاج محمد حضرت پور نایب رئیس شورا و هیات امنا مسجد ساکن محله مذکور می باشد که از تدبیر و زحمات وی تقدیر می گردد امید است در آتیه نزدیک افق های خوب و امیدوار کننده از توسعه همه جانبه یک محله استاندارد داشته باشیم .
استاندار آذربایجان غربی در حلقه جوانان ورزشکار شهرک پرواز ارومیه
تجلیل از خدمات استاندار آذربایجان غربی در محفل اُنس با قرآن در مسجد خیرالنساء ارومیه
قدر دانی مردم محله پرواز از شهردار ارومیه
تقدیر از رییس شورای اسلامی شهر ارومیه در مسجد خیرالنساء شهرک پرواز
رهبر معظم انقلاب : اختلافات درسلايق و روش ها، مضر نيست بلکه نافع هم هست اما بايد در چارچوب نظام باشد.

رهبر معظم انقلاب اسلامي تاکيد کردند، از خطرات جدايي دين از سياست اين است كه وقتي سياست از دين جدا شد ، از اخلاق جدا مي شود.
حضرت آيت الله العظمي خامنه اي در خطبه هاي نماز جمعه اين هفته تهران كه با حضور گسترده مردم روزه دار برگزار شد ، با تاکيد براينکه ارزش هاي انقلاب اسلامي كهنه شدني نيست و هميشه براي مردم ايران جذاب و تازه است ؛ فرمودند: نظام با كساني که بااصول وامنيت مردم مخالفت كنند، برخورد مي کند.
رهبر معظم انقلاب اسلامي افزودند: اختلافات درسلايق و روش ها، مضر نيست بلکه نافع هم هست اما بايد در چارچوب نظام باشد.
حضرت آيت الله العظمي خامنه اي در ادامه فرمودند: در همين کشورهايي که خود را پيشرو دموکراسي مي دانند ، هيچکدام از احزاب مخالف با اصول آن نظام مخالفت نمي کنند.
مقام معظم رهبري با بيان اينکه نشانه اعتماد مردم به نظام جمهوري اسلامي ايران همين حضور چهل ميليوني درانتخابات بود، تصريح کردند: مردم و نظام به يکديگر اعتماد کامل دارند .
حضرت آيت الله العظمي خامنه اي با تاکيد براينکه مردم با وجود توطئه هاي دشمنان حضور مستحکمي در انتخابات آينده خواهد داشت،تصريح کردند: جمهوري اسلامي ايران وقتي واقعا جمهوري اسلامي است که با همان مباني مستحکم امام خميني (ره) پيش برود.
رهبر معظم انقلاب درپايان خطبههاي نماز جمعه همچنين با اشاره به راهپيمايي روزجهاني قدس، تاکيد کردند: اين راهپيمايي به تفرقه کشيده نشود چراکه عدهاي درصدد هستند از حضور مردم در تجمعات سوء استفاده کنند.

مركز پژوهشهاي مجلس شوراي اسلامي گزارشي تحت عنوان انتخاب و انتصاب وزراء منتشر كرد.
چنانچه مجموعه وظايفي را كه براي هر وزير به تنهايي پيشبيني شده به نقشها و وظايفي كه به عنوان عضوي از هيئت دولت بر عهده دارد اضافه كنيم متوجه اهميت اختيارات و وظايف اين مقام ميشويم. بدين لحاظ تعيين شرايط و تعريف ويژگيها و شايستگيهاي خاص براي انتخاب و انتصاب چنين مقامي علاوه بر اينكه مبتني بر مباني علمي و تجربي است بسيار با اهميت و پرفايده است، اما به لحاظ وسعت و پيچيدگي موضوع، طراحي و استقرار چنين نظامي در كشور مستلزم اراده ملي، مطالعه و بررسي جامع و در اختيار داشتن زمان كافي است.
مركز پژوهشها در ادامه معيارهاي شايستهسالاري مديران را تشريح كرده و افزود: براي دستيابي به نظام شايستهسالار ، لازم است مفهوم «شايستگي» مشخص شود. سوالاتي كه در اين راستا وجود دارد اين است كه شايستگي چيست و مولفههاي آن كدام است؟ مديريت مبتني بر شايستگي يعني چه؟ و چگونه و با چه شاخصهايي ميتوان شايستگان را شناسايي و ارزيابي كرد؟
ادامه مطلب در سایت آریا و گزارش مركز پژوهشهاي مجلس شوراي اسلامي از شاخصه یک وزیر برتر
غیر از مطالب سیاسی همین دلخوشی های روزانه از فعالیت های اجتماعی التیام دردهای روزمرگی شدن من است دو شعرواره از دل غم زده ولی شادان و امیدوارم....
"چشم خسته بسته می شود
اما
قلب خسته می ایستد...."
۲
"درد من حصار برکه نیست
درد زیستن با ماهیانی ست که فکر دریا
به ذهنشان خطور نکرده است"
به دلنوشته بعدی از زخم روزانه ام در پست بعدی توجه فرمایید..

سرباز معلم مدرسه روستای ور افتاده کالو در جنوب ایران عزیز را در دنیای مجازی مدتهاست می شناسم دغدغه های مسئولیت آورش برایم شیرین و قابل احترام است این معلم فداکار بعد از تحسین و تمجید و همچنین طعنه و توهین که ذات انجام کار خوب در ایران است موفق به دیدار رئیس جمهور شده که حکایتش باز شیرین و خواندنی است در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید...
علی قاسمی علی رمضانی
متولد 31 شهریور ماه 1353- شهرستان نقده
کارشناس علوم کتابداری کارشناس فرهنگی و هنرمند مهربان
و اطلاع رسانی
www.a-ghassemi.ir/news.php علی قاسمی
www.novinart.blogfa.com/ علی رمضانی
بعد از حضور فعالانه دوستان خوبم معین و پیمان غنی زاده در جمع وبلا گنویسان دو تن از دوستان خوب دوران شیرین کودکی و نوجوانی در دنیای مجازی هم یار و دلبرم شدند این دو را جز دوستان خاصه خود که دو ویژگی مهمشان مرا همیشه مجذوب شخصیتشان نموده است را به غایت دوست دارم و از مصاحبت با آنها لذت می برم این دو ویژگی صریح دینی و قرانی یاوران من عبارتند از :
- كسى كه به ياد خدا باشد و هدفش جز رسيدن به او نيست، سوره كهف، آيه 28
2- عاقل باشد حضرت على (علیه السلام) فرمودند: بيشتر اين دوستى و خوبى ها در همراهى و دوستى با صاحبان عقل و درايت است، غررالحكم
آقای علی رمضانی با وبلاگ زیبا و پرمحتوی فرهنگی و هنری محراب در گوشه پرهیاهوی این دنیای مجازی اندوخته های عالی خود در باره فرهنگ و هنر که دغدغه اصلی او از اول بوده را عرضه میدارد وی مسئول حسابداری اداره فرهنگ و ارشاد شهرمان نقده است مهربان و صدیق و کوشا علاوه بر طی دوره های عالی هنری و نوشته های فرهنگی او هم اکنون در صدد تحصیل رشته حقوق می باشد در ایام خوشی که با این مهربان سرکردم به نهایت ایمان و قلب پاک او غبطه خوردم و خدا مرا دوست دارد که او را مصاحبم قرار داد تا همیشه از گفته و حرفهایش یاد بگیرم درود بر او و پسر مودبش آیدین و یسنای شیطون ....
آقای علی قاسمی تحصیلکرده کتابداری و اطلاع رسانی از دانشگاههای معتبر و مدتی زندگی پرفراز و نشیب در تهران او را فاضل و آبدیده نموده است او را در دوران نوجوانی نیز با دوستی ائمه (ع) عجین یافتم و درسها آموختم با ایمان و متقی است او متولد درگه ارسخان از روستاهای باصفای نقده وساکن ارومیه می باشد و مسئول کتابخانه مرکزی و فرهنگی دانشگاه آزاد اسلامی که وجودش نعمت ذیقیمتی است برای مجموعه دانشگاه آزاد اسلامی ارومیه او مداح شاعر و اهل دل و باصفاست بعضی موقع های دلگیر ی می رم سراغشصفاش نمونه است او با وب سایت شخصی و اطلاع رسانی خود در حوزه کتابداری و اطلاع رسانی مرجع ارزشمندی برای ما شده است درود بر او و خانواده محترمش
من آدم خوشبختی هستم در میان خیل کسانی که مراوده دارم و هرچند وقت هم تیغ در قفا می خورم و همه اهل نصحین و شماتت می گویند خوش بین و اعتماد داری و اینم کتکش در عوض دوستان مهربان و فاضلی دارم که دلم را وسعت میدهند و حالا در دنیای مجازی به شما سروران هم معرفی می کنم تا شما هم شریک خوشی های ما باشید ... ضمن خوش آمدگویی به این دوستان تدوام رسالت مهمشان را آرزومندم

پيرمردي تنها در مزرعه اي زندگي مي كرد. او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اين كار خيلي سختي بود. تنها پسرش كه مي توانست به او كمك كند در زندان بود.
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد:
«پسر عزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بكارم. من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم چون مادرت هميشه زمان كاشت محصول را دوست داشت. من براي كار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشكلات من حل مي شد. من مي دانم كه اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي.
دوستدار تو پدر.»
چند روز بعد، پيرمرد اين نامه را از طرف پسرش دريافت كرد: «پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان كرده ام.»
صبح فرداي آن روز، مأموران و افسران پليس محلي وارد مزرعه شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينكه اسلحه اي پيدا كنند. پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت كه چه اتفاقي افتاده است؟ پسرش پاسخ داد: «پدر برو و سيب زميني هايت را بكار. اين تنها كاري بود كه از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم.»
زدرد نکته سنجی هرکه آگاهست می داند
که معنی در دل اول خون شود و آنگه سخن گردد و این رنج ما می باشد (( نکته سنجی ))
دل عاشق به لطافت می خندد روح عصیانگر به (( درد )) می گرید .بیچاره من که ساخته از آب و آتشم .
چند هفته هست در دفاع از عملکرد خود در این (( خانقاه )) به این جمله بسنده کرده ام این آنچه می توانستم بود ولی آنچه می خواستم نبود
مقدمه مرا از محتوی مفصل به احساس به دور نکند و این احساس تیر خلاص تحقیر نفس من نگردد که هرکه تهمت به ناروا بزند بگوید (( احساساتی )) رنج نکته سنجی احساسم را می آزرد رنج محرومیت ...
واین درد ناشکیبایی می کند و خیلی از اوقات همانند کودکی عاصی به وجد می آورد اگر (( ممنوعه )) هم باشد می شکنم و میروم تا وجدانی آسوده از خدمت داشته باشم نه سهل انگاری برای رفع مسئولیت...
غوغای بیرون و خیابانهای آلوده رنگ گوش فلک را کر کرده بود نشنیدند وندیدند که 10 کودک معصوم چگونه با چشمان کنجکاو همنوع خود را می کاویدند رنگ ها و حجم ها ی ندیده را نظاره می کردند گوش میدادند به غوغای بیرون خود در لابلای بزرگان همسن و سالان خود را می دیدند ولی در کنار خانواده های خود خرامان می رفتند .
سعادتی بود تا به همراه دوستان با احساس خوب انسانی خود یکی از بهترین روزها را تجربه کنیم برکت به زندگی بدهیم و قلبهای کوچکی را شاد کنیم که وسعت شادی آنها نهایت نداشته باشد.

بنیاد کودک در یک سال گذشته همکاری های زیادی را با انجمن حمایت زندانیان داشتند گروه مهربان آنها با همکاران متعهد انجمن و حضور دوست خیر و فرزانه ام پیمان غنی زاده روز بهشتی زیبا را ساختیم .
اخوی زنگ زد گفت برای متینگ امروزهستم گفتم نه ! گفتم من جای دوری رفته ام درست بهشت با پری کوچلوهای داریم مناجات می کنیم وقتی جریان فهمید غبطه خورد گفت عجب بهشتی رفتی !
10 کودک زیبا که بی گناه به جرم زاده شدن در خاندان آسیب پذیر همراه مادران خود در زندان به سر می برند و همراه مادران خطا کار خود حبس نشاط و شادمانی را می کشند 10 کودکی کهیا پدرانشان در بند مردان حبس می کشد یا در زندان متولد شده اند و یا پدر ندارند و یا خانواده صلاحیت دار ندارند که مراقبت و تربیت آنها را برعهده بگیرند این فاجعه زندگی انها است فقط کافی است بدانید کودک 4 ساله هنوز زبان برای گفتن الکن دارد و یا کودک 5و 6 ساله نمی تواند تا عدد 10 را بشمارد .
علی ، صبا ، مینا ، داود ، و... کسانی بودند که به اردوی تفریحی به اردوگاه معلم ارومیه مکان دنج به دور از هیاهوی مردم رفتیم
علی و داود و زینب کسانی بودند که در طول عمر خود غیر از دیوار بلند حبس جای را ندیده بودند تمام طول مسیر پلک نزدند با تعجب به شیشه ماشین چسبیده بودند وبا ولع خاصی دنیای بیرون را لمس می کردند دنیای رنگ ، حجم و صدا را که هیچ آشنایی با آن نداشتند بقیه بچه ها هرچند مدتی به همراه خانواده های و آشنایان خود برای مهمانی بیرون می رفتند و زیاد نا آشنا نبودند .
خانم چگینی و اروج پور محمدزاده و آقا مسعود مهندس زمین شناسی از بنیاد کودک خانم ها بخشی و محرمی و حاج حسنی وخوش سیرت همکارن ما در زندان وانجمن و من و پیمان و ائلشن بعدا رسیدیم بازی و قصه گویی و صحبت با بچه ها و خوردن نهار و دسر و میوه و مسابقه و جایزه و نقاشی صورت های معصوم آنها با رنگ کلی چسبید علی کودک سه ساله که همه نگاههای رابه طرف خودش برد تا بغل من آمد بلافاصله با زیباترین لحن کودکانه گفت (بابا ماما را ، زد) و زد تو گوش خودش ( اینطوری ) و این تنها تجربه او از مهر پدر ومادر بود پدر معتادش علی را برای تامین مواد خودش فروخته بود چگونه جرات کرده بودند علی چشم آبی زیبا را بفروشند وای این افیون جسم ها و جانها را می سوزاند و بعد مادر بیچاره به تنگ آمده بود و پدر را درشبی که نئشه افیونی بود که حاصل فروش علی بود در اتاق کوچک و تاریک خانه ای که بیشتر شیره کش خانه بود به ضربات آهنی کشته بود .
وقت ناهار که شد همه با وجد نشستیم تا باهم غذای بخوریم صبا دوقاشق نزده به مددکار گفت من نمی خورم علتش را پرسیدیم گفت مامانم هم از اینها می خواهد اون تا حالا این غذاهارا نخورده بچه ها سهم خودشونو دادند تا به مامانش ببرد ولی همه بچه ها چند قاشق نزده جمع کردند همه اصرار داشتند که غذای رنگی خود را با مادرنشان در زندان بخورند بچه ها حاضر نشدند حتی بستنی هارا تنها بخورند و جیب خود را از میوه و شکلات پر کردند تا با مادرشان شادی خود را تقسیم کنند . چقدر تاب بازی کردند و سرسره رفتند و از درختهای بید بالا رفتند شاخه شکستند ودویدند ....
باران سختی گرفت همه زیر آلاچیق ها پناه گرفتیم شادمانه باران را تماشا کردند زیر باران دویدند تا می گفتیم سرما می خورید داد می زدند (چیزی نمی شه و به قهقهه می خندیدند وما مست شادی آنها ...)
کلی حرفهای امیدوار کننده با دوستان جهت ادامه برنامه زدیم قرار شد مربی برای بازی و آموزش در مهد کودک بفرستیم و برنامه های دیگر ...

ائلشن همه را سوار ماشین کرد دوری تو اردوگاه زد و بعد به همراه همکاران به زندان برگشتند کاش همه آنها بر میگشتند خانه هایشان در دنیای بزرگ تر ولی جبر قانون و همه خلاهای اجتماعی آنها را به همراه مادر محبوس نموده بود الشن می گفت آنقدر از بازی و شادی امروز خسته شده بودند همه خوابیدند ولی علی باز دنیای در حال حرکت را نظاره می کرد نظاره گری پر سئوال ؟ سئوالهای بی جواب
چقدر لذت بردیم برایم جزشادی بچه ها چیزی اهمیت نداشت نتوانستم احساسم به اطراف اطرافیانم منتقل کنم همه مبهوت دنیای سیاست زده بودند کسی جز دخترک مهربانم که چندین بارسئوال نمود کسی حدیث دلم را نفهمید ومن شادمانم که دریا هم دل درد مند و روح جستجو گر دارد دوست دارم دخترم شعورش والاتر باشد ...
با تقدیر از مسئولین انسان دوست بنیاد کودک و همکاران تلاشگر و بی ادعایم در بند نسوان و همکاران متعهدم در انجمن حمایت از دوستان دردمندم پیمان و ائلشن و همه آنهایی که دست در دست خواهند داد تا خوشبختی اجتماعی را برای همگان رقم بزنند آنهایی که مهربانی را شناخته اند و میدانند در یک لبخند چه شگفتی های پنهان است .

آیا می شود که آن سحرگاه هیچ وقت از راه نیاید ؟مطلبی زیبا در مورد اردوی کودکان زندان از پیمان غنی زاده خواجه پاشا
در حاشيه اردوي يك روزه كودكان همراه مادران زنداني ندامتگاه نسوان اروميه سایت اداره کل زندانهای استان آذربایجان غربی
قرار شد يك طرفه فقط من مورد گلايه قرار بگيرم اين سرنوشت مختوم من در اين دنياي وانفسا است تصميم گرفتم با ظرفيت آدمها از آنها انتظار داشته باشم و كم لب به گلايه گشودم چون !...
كلمات آزار دهنده و كشننده روح عصيانگر و ذهن جستجو گر منرا بارها تكرار مي كرد (( احساساتي )) و ((رمانتيك )) كه بارها برايم تكرار كرد و من در دلم خنديدم به اين تحقير روحم
آري من اينگونه مي نويسم و....
...بر ساحل دریای وجود قدم می زنی،بی آن که بدانی کجا نشان قدم تمام خواهد شد...
نوشتن، راهی است برای ارائه گزارشی از آنکه تا کجا و چگونه رفته ای...دادن خبري از خویش پیش از آن که نشان پای تو ،با موجی محو شود.من هم گاه گاهی می نگارم به امید آن که به قول م. سرشک،
«آیندگان بدانند،اینجا مقصود از کلام، تدبیر حمل مشعله ای بود در ضلام...»
مي نگارم تا به تعبير فرزانه اي ، دلم را شعله ور ،شجاع و بي قرار نگه دارم. در دلم همه ي آشوب ها و تضاد ها و غم ها و شادي هاي زندگي را احساس مي كنم اما مي كوشم تا آنها را مطيع آهنگي برتر سازم ، برتر از آهنگ عقل ، و حماسي تر از آهنگ دل....
واينگونه كار مي كنم
مومن به هدف والايم در هر جا كه باشم بارها اين قصه را من برايت تكرار كردم و چون ايمان به هدف دارم رنج مي كشم ودم نمي زنم گلاب تا حرارت نگيرد از گل جدا نمي شود محفل آرا و دل نشين نمي گردد باز هم صبر مي كنم و خدا را دارم حال چه قبول حق افتد شما هرچه مي خواهيد بگوييد ولي ...
احمدزاده
چهل روز سخت گذشت راستی حاجی چه زود دیر شد !
۲۱ فروردین مصادف بود با فقدان سردار رشید اسلام مومن روشن ضمیری که تا دنیا هست الگوی ناب مردانگیش الگوی مردان راه و دوستان و همنشینانش است سعادتی که در اوان سال ۸۸ به دست تقدیر بی نصیب از همراهیش شدیم باورش خیلی سخت است هنوز غم فراقش در باورم نمی گنجد ...
مسجد الرسول نشستم روبروی عکسش از جمالی که هر وقت می دیمش از نور خدایش لذت می بردم درد دلها کردم و صلوات نذریم را ادا کردم و بعد از مراسم چهلم سردار حاج احمدعلی مهدی هادی ( حاج حسن فرجی ) این یار مهربان و با تقوی سفر کرده روبروی رایانه ام نشستم اندوه دلم را با ضربه بر دگمه ها صفحه کلید گریه کردم منش او را تا قیام قیامت بر لوح دلم نقش از عشق زده ام خدایا عاقبت ما را هم ختم به خیر بفرما

متن زیر را با فشار بغض و سوز دل با حباب اشک خواندم بغضم وقتی ترکید که نوشته را داشتم پایان میدادم آنجا که نوشته بود ((یک چرا می تواند در چهاراه سعادت چراغ سبزی برای عبور ما باشد اگر غبار روی دیگانمان را نگیرند ))
متن دستنوشته زنده یاد حاج احمدعلی مهدی هادی در بازدید از نمایشگاه فاطمیون شهرستان خوی - ۱۳۸۷
مایلم بدون مقدمه احسسات درونی خود را از نمایشگاه فاطمیون با جملاتی هرچند نارسا بیان نمایم هرکس به تناسب سن و سال خود و میزان حضورش در صحنه های دفاع مقدس و انقلاب اسلامی خصوصا دهه اول برداشت متفاوتی از این مجموعه نمایشگاهی خواهد داشت .
به عنوان یک بسیجی مقلد امام رحمه الله علیه که از سال ۱۳۵۹ در خدمت نظام مقدس جمهوری اسلامی بوده ( یعنی زمانی که اسلحه ژ ۳ تحویلی از سپاه بلند تر از قد من بود ) و فعلا نیز افتخار بسیجی برای نظام را دارم .
ورود به محوطه نمایشگاه حال و هوای دیگری در من داشت در قسمت اول نمایشگاه که در دو طرف با عکس های شهدا مزین شده است احساس کردم همه آنها با تمسخر به من می خندند و این ندا را می دهند که از غافله عقب مانده ای اگر در معامله با او غش و ناخالصی نداشتی در پشت خاکریز اماره زمین گیر نمی شدی که یاد ما را نه در کردار و گفتار بلکه در اینجا با نگاه اشک بارت بکنی .
عبور از مقابل تصاویر شهدا که خاکریز دنیوی را پشت سر نهاده اند و در سفره او ارتزاق می کنند برایم مشکل و شرمسار م نمود عزیزانی که افتخار خدمت و دستیاری آنها را در مقطعی از دوران دفاع مقدس را داشتم
جملات آنها را باصدای دلنشینشان می شنیدم های فلانی آن روز کجا حالا کجا ما کجاییم شما کجایید ما مانده ایم شما چگونه ؟ پاسخگوی بار سنگین خود را خواهید داشت تو برای خدمت شب و روز نداشتی برای خط شکنی چقدر سرو کله می زدید برای گرقتن ناچیز حقوق با شر مساری به امور مالی می رفتید
حالا چه ؟
شنیده ایم که اگر یک روز حقوق ماهیانه ات با اضافه کاری فیکس عقب بیافتد زمین و زمان را بهم می زنی برای ماموریت های حساس گواهی پزشکی می گیری مشکل خانواده و دلبستگی ات را به رخ ما فوق می کشی بجای حضور در صحنه های انقلاب و مراسمات مذهبی رفتن به تفرج و سیاحت را ترجیح می دهی در جلوی چشمانت منکرات را می بینی و نهی نمی کنی نماز جمعه و جماعت و دعای کمیل و ندبه چون داروی نایاب برایت کمیاب شده اند چرا چرا عزیز تا کی تا کجا ؟
یک چرا می تواند در چهاراه سعادت چراغ سبزی برای عبور ما باشد اگر غبار روی دیگانمان را نگیرند برای کوجه های بنی هاشم و درب سوخته حضرت زهرا بقیع فقط اشک است و بس .
برای همه عزیزان دست اندرکاران نمایشگاه با امکانات کم بدون ادعا و چشم داشت تلاش دارند پا بوسی دارم اجرتان با فاطمه زهرا ( س) باد انشاالله
با چشمان پر اشک یک بسیجی
۱۵/۶/۸۷

خدایا دست به دامن بلندت خدایا رضایم به رضایت به قضایت عاقبت مارا هم چون مقربینت ختم به خیر بفرما .
مطلب مرتبط : حاجی ما حسن بود
| |||||||||||||||||||||||||
علاقه مندی به مدیریت جنگ و مطالعه سیره مدیریتی فرماندهان و سرداران جنگ را دوستانم خوب میدانند دیشب قسمتي از برنامه جالب تلویزیونی(( یاد باد آن روزگاران یاد باد)) را از تلويزيون تماشا كردم به گوشه اي از رشادت هاي شهید بزرگ حاج ابراهیم همت می پرداخت ، شخصیتي که من علاقه زیادی به او دارم دیشب یک لحظه در متن آخرين سخنرانی کوتاه آن مرد بزرگ درنگ کردم و چند ساعت در معنای آن سوختم .

((ما باید هر قدم و قلم مان هر کار و هر شعارمان تنها رضای خدا باشد در این راه اگر بكشيم یا کشته شویم جلب رضایت خداست ....))
"تنها حرکت در راه خدا مهم است، خداوند شکست مي دهد، پيروزي مي دهد، عمليات به دست ديگري است و دست ما نيست، ما اين جنگ را با خون پيش مي بريم ."
8 سال دفاع مقدس و 19 سال بعد از دفاع مقدس از ارزشها تا پای جان مي گذردو حال در عصرارزشهائی زندگی می کنیم كه انگار همان مردم مقاوم و ایثارگر نبودیم ما باید بعد از جنگ با امپریالیسم راهی را می رفتیم که ژاپن رفته بود و به شرط آنكه در تمام حوزه های مختلف همه حرکتها و شعارهای ما رضای خدا بود ...
روحشان شاد
من هرگز اجازه نمی دهم که صدای
حاج همت
در درونم گم شود اين سردار خيبر، قلعه قلب مرا نيز فتح کرده است.
شهيد سيد مرتضی آوينی
خبر تلح و ناگوار بود باورش سخت و دلخراش بود عزیز از دست رفته ما شاگرد مخلص مکتب اسلامی امام خمینی (ره) حاج احمدعلی مهدی هادی ( حاج حسن فرجی ) از دست رفت .
با پژمرده شدن گل وجود آن نازنین خیل دوستان همرزمان خود را غرق ماتم و عزا نمود .

غم فراق سرباز گمنام مولای خود آقا امام زمان (عج) و سرداری از سرداران لشکر روح الله و رزمنده خستگی ناپذیر برای مقام شامخ ولایت بود .
همه جای مناطق عملیاتی استان ما شاهد مجاهدتهای مخلصانه و مقتدرانه این رزمنده پرتلاش بود و سربلندیشآسایش و امنیت همه مردمان ایران و استان بود چه خوش حکایت ها داشت این رزمنده .
کسی که رفاه و آسایش دیگران رابر رفاه و آسایش خود و خانواده اش ترجیح میداد
آری حاجی ما حسن بود دارای حسن خلق کثیره که بر گرفته از سیره بزرگان و ائمه اطهار بود که او را انسانی والا مقام ساخته بود .
مسلمانی خود ساخته عامل و مروج فضائل اخلاقی بود آری همگان از حاج مهدی نماز اول وقت به نیکی یاد می کنند از صبر و نحمل گشاده رویی و شرح صدر اخلاص و تواضع ادب و خوش رویی سخاوتمندی و نوع دوستی شوخ طبعی و دستگیری از نیازمندان و دردمندان محبت و صله رحم دوستیش با جوانان تکریم سالمندان و مصاحبت با بزرگان هزاران خاطره دارند.
بعلت قرابت فامیلی و افتخار دوستی چه خاطره های نیکی از او به سینه دارم همه تربیتی و صاحب نکته های انسانی چقدر به دوستیش فخر می کردیم چون هر لحظه ذکر توحیدی خدا و دلهای دوستان را متوجه رب العالمین می کرد وای فراق او مصیبتی بود
او به راستی مصداق (( رجال صدقوا )) بود که همه ما و خانواده آشنایان را غرق ماتم نمود
او پای ثابت کمک به آزادی زندانیان و کمک به خانواده زندانیان نیازمند بود هر جشن گلریزانی تا دعوت می کردم حتی تلفنی اول از همه می آمد و کمک می کرد و می رفت بی ادعا بود بعد از سالها خدمت در بعد از بازنشستگی به کار اقتصادی می پرداخت کار آفرین بزرگ منطقه بود و هر بار تکرار می کرد توسعه منطقه و اشتغال جوانان و کمک به مردم بیشتر از خود تاسیسات برایم فحر آور است برای امام جمعه نقده و روحانی مسجد قبا قول داده بود تا مجتمع راه اندازی شد به وعده خود جهت کمک به جوانان و نیازمندان بیشتر عمل کند همین چنذ روز پیش آمد به محل کار من که از مراودت با او لذت می بردم بعد از کلی صحبت گفت (( عمو اوغلی تک حوری نکن ما راهم شریک کن تو کارهای خیر ثوابی ببریم هر وقت برای امر خیر آزادی زندانی یا کمک به رضایت کاری داشتی یک زنگ بزن )) و چقدر بابت اعتبار مردمی او از شکات رضایت گرفتیم باعث آزادی زندانیان نیازمند شدیم.
برای ماموریت اداری تهران بود م که خبر تصادف و فوت این مرد مردان به من رسید هم آن لحظه تدارک آمدن به ارومیه و حضور در کنار خانواده و دوستان را نمودم همه بودند از همه جا ترک و کرد اداری و لشکری او نمونه مردمداری و رافت بود کردهای منطقه که رئیس عشیره آنها حضور داشتند عزاد ار بودند مقامات مسئول نماینده مردم ارومیه ذر مجلس آقای جهانگیر زاده و ....دوستان هنوز هم باور ندارند ولی بر این غم چاره ای جز صبر نیست صبر صبر
در آستانه سالگرد شهادت بزرگ سردار سر افراز اسلام شهید مهدی باکری با روح مطهرش پیمان می بندیم تا تداوم بخش راه خمینی عزیز و شهدای همیشه شاهد و تحت زعامت مقام معظم رهبری باشیم .
روحش شاد و راهش مدام پر رهرو باد


آخرين نوشته هاي شهيد دكتر چمران
تاريخ مرا در محك امتحان قرار داده است مي خواهد فداكاري مرا بسنجد مي خواهد شجاعت مرا بيازمايد اكنون پرچم خدايي به دست من سپرده است تا با طاغوت ها بجنگم ومبارزه من فقط با شهادت و فداكاري امكان پذير است .
خدايا ترا شكر كه با فقر آشنايم كردي تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار دروني نيازمندان را درك كنم.
خدايا هدايتم كن زيرا ميدانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است .
خدايا هدايتم كن كه ظلم نكنم زيرا ميدانم ظلم چه گناه نابخشودني است .
خدايا نگذار دروغ بگويم زيرا دروغ ظلم كثيفي است .
خدايا محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم تهمت خیانت ظلمانه اي است .
خديا ارشادم كن كه بي انصافي نكنم زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد
خدايا راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم كه بي احترامي به يك انسان همانا كفر خداي بزرگ است .
خسته ام پير و دلشكسته ام نا اميدم ديگر هيچ آرزويي ندارم و احساس مي كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست با همه وداع مي كنم و مي خواهم با خداي خود تنها باشم ...
شهيد چمران را به حد اعلا ... ( در ادامه مطلب مطالعه فرمایید ( آخرین نوشته ... )
ادامه مطلب...

معرفی وبلاگ برادرم
كيوان تنها برادر مهربانم مي باشد اگرچه سني از من كوچك است ولي بسيار فكور و فعال و جدي و ... تر از من است دنيايي متفاوت و تنوع فعاليت ها روزانه انديشه برتر و حسن اخلاق و ... زيباتر است او فارغ التحصيل رشته جامعه شناسي از دانشگاه تبريز با گرايش علاقه مندي به حوزه هاي مديريتي رفتار سازماني و مردم شناسي و فرهنگ شناسي است دستي بر قلم و روحي سركش و دروني نا آرام براي آموختن دارد ...
تشويق كردم همچنان كه استاد ابی ( دکتر صفری ) در سالهاي پيش مرا تشويق كرد تا وبلاگ نويس شوم با توجه به روحيه او تضمين ادامه فعاليتش را نمي دهم ولي دعا تشويق و تبليغ خواهم نمود تا بنويسد
وبلاگ آفاق به آدرس : http://iranbahs.blogfa.com/
رود باید برود و کوه باید بایستد...
و راز ماندن در اینست.
خداوندا!
دردم را بیشتر کن
زخمم را چرکین تر
تبم را تندتر
و چنینم نگه دار، مبادا که آرامش، فراموشی بیاورد
بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن
هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن
حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن
نام فروردین نیارد گل به باغ شب نگردد روشن از نام چراغ
توصیف حقیقت اعمال پیچیده اراده الهی که تابع نظمی منظم به قواعد ماوراء علمی است در ارتفاع ذهن قالبی حقیر نیست ولی حس نوستالژیکی من از فرا رسیدن بهار همیشه زیبا بوده و در سا ل گذشته درمان مرض روحی خود را با آمدن بهار درمان نمودم همچنان که گل با عطر جانفزای فصل بهار می آید روح زخم خورده من نیز با هوای بهاری به جنبش می آید توانی مضاعف می یابم و اراده ای برای به تصمیم خوب شدن ...
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز تو در گل باشی
برای انسان بهار خبر دریدن پندار و فنا کردن خود برای تقرب به بارگاه حق تعالی نیست .
فرصتی شد تا فارغ از دنیای روزمره و کسل کننده و فارغ از تیر زخم های بیشمار مردمان حاسد به گوشه ای از جهان زیبا خرامیده وبا دیدگانی حسرت بار به گذر عمر و تماشای تک قطعات بهشتی در شمال ایران زمین بنشینم ساحل زیبای خزر هوای لطیف شمال ایران عزیز فرصتی گرانسگ شد تا با خلوت در خود و تامل در اعمال گذشته و تعمق در روحیات منش خود و تحسب ایام گذشته با خدای خود مناجاتی داشته باشم .
در خویش چو گردون نکنی تا سفری چند
از ثابت و سیاره نیابی خبری چند
خدا را شاکرم که سرافرازم نمود اگرچه سوختم ولی ساختم دنیای پیرامون خود را خنده و شادی بررخسار افسردگان اگر چه به احتیاط از شاخ انسان ولی مصمم از نیت خود اگرچه باختم دلخوشی و تفریح و لذت زندگی را و ساعت های قریب و طولانی برای فعالیت و تامل و تنظیم امورات صرف نمودم که چاره جز این نبود که کم مایگان فرصت طلب جز این اگر نمی کردم به گوشه سایه نشینیم می فرستاندد تا عرصه بر روبه صفتان چاپلوس فراهم گردد متکبرم بخوانند ابایی ندارم بر ثمره عمر یک ساله خود در عین سربلندی نمره خوب میدهم و از خداوند توانی مضاعف می خواهم که روزی حجاب برگیرد و ما را به وسع عالیه بسنجد هرچند در مجموعه خود با وجود همه ناامنی ها و ترس ها قریب است ولی توکل به خدا خواهم نمود که تا این مرحله از طریق زندگی یاورم بود ...
چراغی که ایزد برفروزد هر آن کس پف کند ریشش بسوزد
دوشب ساحل نشینی و سه روز مصاحبت با دوستان و لذت خنده و شادی خانواده برآنم داشت که در طریق اصلاحی خود کوتاهی نکنم اگرچه در سال گذشته از برای منصبی نه چندان خوشایند استخوان در گلو ماندم و باز صبر خواهم نمود تا خدایم چه خواهد ولی آنی از فرصت زندگیم به بطالت نباید بگذرد یا طریق خدمت یا کسب رحمت یا کاوش زیبایی و حقیقت واین سه ضلع مثلث زندگی من فارغ از غلغله رنگ و ننگ خواهد بود اگر شیطان امانم دهد جز به دعای مرشدان ومرحمت حضرت دوست امیدی به غیر ندارم

دو شب قدم زدن بر روی ماسه های نرم دریای شمال و گوش جان سپردن به غوغای امواج و حس لطافت باد بهاری نرمشی به جانم داد که قصد ترک آن را نداشتم و جای سوالی بزرگ برای همسرم که چرا در خود فرو رفته و ساکتم باید شوری داشته باشم
ادامه مطلب...

از مهربان ترینم می خواهم آنی ما را به حال خود وا مگذارد . می دانی و می دانم که دست های خوشه چین ام جز رحمت اش چشم امید به غیری ندارد . می دانی و می دانم که این راه ، این سفر ، این سکوت ، این هوای هر آنچه باید باشد و نیست ، باید می بود تا منی ،من شود و تویی جاودانه . در این هوا بود که به طغیان دل آموختی و آموختم خود بودن سخت است ، اما شدنی است .
پیرم آهنگ بشارت آورد ، می گفت : " بهار جز دریدن پندار و فنا کردن خود برای تقرب به بارگاهش نیست ". می گفت : " آدمی که ، تلخکام از ناکامی فراق ، چشم براه صبح کامیابی و وصال باشد ، فرا رسیدن بامداد وصال در رسیدن عید اوست ." من با تو بهار را دارم و استغنا را که همان گم شدن در نیاز توست و خواندن همان زمزمه های که مرا می برند تا صبح بیداری و بیداری شبِ ماه .
از خدا میخواهم که هفت سین سلام و سرور و سادگی و سلامت وسعادت و سرزندگی و سلوک با مردم رادر سفره صداقتمان بچیندو جانمان را با صفای قرآن وچشم دلمان رابه روشنی آب و آینه بگرداندو ماهی خیالمان رادر کاسه اندیشه بچرخاندو دستمان را آنی از دامن معرفت آموختگان عشق و عرفان کوتاه نگرداند
بدان امید که هر روزمان نوروزی دگر باشد
فعلا در اولین شب مسافرت وآخرین روز سال قدیم میهمان دل مهربان سبزینه برادر ارجمندم مسعود انزابی در اردبیل هستم و از همین جا تبریکات خود را تقدیم دوستان عزیزم می کنم .
17
و 19 بهمن ماه 85 به واسطه تجربه تلخ از مدیریت صداقتی ( بخوانید صداقت در مدیریت !) سالگرد روزهای سختی بیماری و دل آزردگی از چرخش روزگار بود ومن چاره ای جز مرخصی چد روزه و مهمان دل مهربان خواهرم در اردبیل را نداشتم هرچند با تمم سری بودن مسافرت دوستان و همکاران شایسته ام در شهرستان اردبیل دست از سر ما برنداشتند و هر سه روز از عمده ساعت خوشی را در زندان اردبیل و درکنار این عزیزان گذراندم وبر تلاش و فعالیت آنها برای رسیدن به هدفی با نیت پاک درود فرستادمروز سه شنبه که عازم بودم روزنامه جام جم به دستم رسید صفحه 7 آن مصاحبه با مرد خستگی ناپذیر و مسئولی متقی بود که من از نوجوانی به واسطه آشنایی با وی و شرح تلاش هایش علاقه مند وی بودم سالهای نه چندان دور ( 71 تا 75 ) به صورت جدی ورزش کشتی را دنبال کردم و موفقیت های هم دست یافتم حضوردر مسابقات نوجوانان استان و جوانان کشور در شهرستان مهاباد سعادت آشنایی با حاج محمدرضا طالقانی را نصیبم ساخت مردی پرتلاش عاشق و دلسوخته با سابقه انقلابی و حضور در صفوف مستحکم انقلابیان با روحیه عظیم ارادت به ائمه اطهار (ع) و حضرت سیدالشهدا (ع) جوانمردی مسلمان که سالهای طولانی بر سختی ها دوام آورد و به عنوان ریاست فدراسیون کشتی ایران پهلوانان نام آور ی را پروراند که سبب عزت ایران اسلامی شدند و کشتی ایران را به اوج رساند و چه عشقی می کرد وقتی ثمره زحمات خود را می دید که پاک تر از همه ورزشکاران غرور ایران هستند ...
از اول به صداقت و شجاعت و تلاش او را می ستودم مدتها بود خبری از او نبود از زمانی که سکان کشتی ایران را سپرد به آنهایی که ساله بر او زخم زبان زدند و تهمت و افترا بار کردند و خود در تیتر مصاحبه خود در روزنامه جام جم مورخه 16 بهمن گفته (( فقط تهمت و افترا شنیدم )) و این است نتیجه مدیریت صداقتی و نتیجه یک احساس پاک به کار وعشق به ایران و زمانی که مصاحبه کننده از او می پرسد آیا حاضر به همکاری هستی و او جوابی کامل و تامل برانگیز می دهد (( من ایرانی هستم قبل و پس از انقلاب را درک کرده ام ... )) و می گوید بعد از شش سال وقتی دوباره از من خواستند تا دوباره به میدان مدیریتی کشتی ایران بیایم از سفر مکه که برگشته داغ آستین بالازده و کار کرده و سه سال و نیم با تمام سختی های که مدیر سیاستمدار و منتسب به گروههای دولتی چون امیر رضا خادم از عهده آن بر نیامد دست و پنجه نرم کرد چرا که به ادعای صادقانه خودش (( آبروی کشتی ایران از آبروی من بالاتر بود )) ....

مطالبی زیادی از مصاحبه اویاد گرفتم که عشق به وطن به راه و هدف و باور بر اساس صداقت وتعهد عالی نتایجی دارد که به استناد سخنان حاج محمدرضا طالقانی که این روزها به دور از تشک و دغدغه برای توقیف اموالش به خاطر عشق به اعتلای فرزندان ایرانی حتی تنها منزل مسکونی خود را برای اخذ ویزای بوداپست مصادره می نمودند ) تنها کتاب بخواند و زیارت مکه برود و ... او اینگونه می گوید .
- باید همه تهمت ها را به جان بخریم و بعد با وضع اسفناکی برویم این موضوع با دین ما مغایرت دارد .
- برایم فرق نمی کرد معاون یا سرپرست یا رئیس باشم موضوع اعتلای کشتی بود و چه مسائلی برسر راهم سبز شد تا با وضع اسفناکی کنار بروم و هرگز هم ناراحت نیستم
- بعضی ها احساس می کردند پست فعلی برایشان کوچک است و خیلی ها هم خود را می خواستند مطرح کنند باعث شبهاتی شد
- نه درباند کسی هستم و نه باندی دارم من هرکسی که نیت کار کردن داشت را با آغوش باز می پذیرفتم
- من هیچ چیزی را برای خودم نمی خواستم جون در جامعه مطرح بودم نمی خواستند محبوبیت مرا نزد مردم ببینند دلیل محبت مردم خاری بود درچشم بعضی ها
- من باید به عشق مردم کار می کردم شاید نباید اینهمه کار می کردم
- انهایی که به من بد کردند را به خدا واگذار کردم در این دنیا هم چیزی ندارم جز قطعه زمینی که گذاشتم برای فروش جهت پرداخت بدهی های حاصل از مدیریت کشتی
- هرکس می آمد می گفت باید بیایی حرف ما را گوش کنی چون زیر بلیت هیچ کس نرفتم و وام دار کسی نبودم و نیستم
- آنهایی که کار نمی کردند مرا قبول نداشتند ولی به کسی بی حرمتی نکردم رئیس بازی نکردم موفق هستم و عشق می کنم
- تیم به مسابقات نمی رفت مجبور بودم از آبروی خود م خرج کنم تا ابهت کشتی بماند چک دادم و منزل مسکونی ام توقیف شد .
- بعضی ها هوای نفس بدی دارند همه را به بد می دانند
موارد فوق از گزیده از سطور مصاحبه مرد پرتلاش کشتی ایران که بعد از 2 سال سکوت گفته اگرچه هم نمی گفت باز برای دوستدارنش حرمتی بسیار دارد مردی که چوب احساسی بودن و عاشق بودنش را خورد و با تمام مشکلاتی که حاصل احساس پاک وی به همنوع بود دچار گردد او رودربایستی زیادی با دوستان داشت و از کلمه (( نه )) کمتر استفاده می کرد چرا که دل پاک و ذهن زیبا داشت و برای ارتقا کشتی و اعتلای ایران همت می گماشت ...
دیشب باز تاساعت نصف شب بیدار بودم ضمن اینکه به سخنان تاریخ نگار انقلاب اسلامی حجت السلام والمسلمین حمید روحانی گوش میدادم و باز برصفای دل و اندیشه والای امام خمینی ( ره ) درود فرستادم و بر رنجهایی که برای استقرار انقلاب اسلامی ایران کشید ه تا امروز بر بستری حاکم باشیم امامش صادق بیعت مردمش صادقانه و مسئولین جاودانه اش صادق و شهدایش صدیق و ما وارثانش باید صادق باشیم مدیریت به سبک غربیها اگرچه بازار گرمی دارد و در بسیاری موارد برای ارتقا فرایند های قدیمی و مهندسی مجدد به درد می خورد و یا لقلقه پرستیژی مدیران روشنفکر و شهرت ایزو چند هزاری شرکت ها است ولی نباید از کلام وسیره بزرگان دینی و متون اسلامی غافل بود که تاکید بر صداقت و مجاهدت برای کسب حسنات دارد ....
بعد سراغ مدارک اداری خود رفتم و بر خلاف ادعای بدخواهان با تطبیق 7 ماه اندی خدمت در شهر ستان سلماس و با کسر اشتباهات خود که حاکی از پاکی احساس به یک هدف و تلاش وافر به تغییر در جهت اصلاح بود به خودم نمره عالی به استناد گفته ها و دیده های و ثمره عمل دادم هرچند عذاب جدایی از مسئولیت که توانایی بیشتر از آن را داشتم و6ماه بیماری سخت افسردگی خاطره ای جز امید واری را برایم ندهد واینکه اگر یاد خدا شفایم داده و جرات خدمتی دوباره عطا فرموده باید بازخدا را ازیاد نبرم ...
مطلبی ازدوست وهمکار خوبم حامد عطایی واینکه کاسه صبرش لبرز شده در سایت خبری آینا نیوز
یاد شیطنت تامل برانگیز از دریا موقع رفتن به اتاق خوابش می افتم (( بابا غصه ها همه دور دور کارها همه جور جور )) ...
دیشب مادر مهمان بود با اینکه مدت چند روزی است دل و دماغ ندارم و باز تو خودم غوطه ورم بعضی وقتها هم خفه میشم بیچاره حالمو فهمید و زیاد با من کاری نداشت هرچند این چند روز باز دارم برای دل دریا دخترم نقش بازی میکنم چون زود تغییر حالمو میدونه و این چند روز هی می پرسه چی شده !؟ چرا حرف نمی زنی و نمی خندی ؟ به هر حال دیروز 12 بهمن بود شب با مادر و برادر و عروس نشسته بودیم برنامه های تلویزیون نگاه می کردیم مادر می گفت تو همین روزها که تلویزیون پهلوی جریان زیارت محمدرضا و ملکه فرح از حرم مطهر حضرت امام رضا (ع) نشان میداد پدر خدا بیامرز ما که شهردار حکومت هم بود هی فحش میداد و می گفت خدای کی اینها سرنگون می شوند ... صحنه های زیبایی از روز و لحظات ناب 12 بهمن را نشان میداد من با تمام حواس داشتم از جلونگاه می کردم مادر داشت به من نگاه می کرد و چشماش نمناک بود گفتم چیه ؟ گفت یاد خدا بیامرز پدرت افتادم با اینکه هنوز تب انقلاب به شهرهای غربی کشور و شهر نقده نرسیده بود هنوز ساواک ومامور دولت بگیر وببند بود بابات روز بازگشت امام خمینی ( رحمت الله علیه ) رسید هی تلویزیون نگاه می کرد و رادیو گوش می کرد اینقدر حساس بود و ما هم ترغیب شده بودیم با صداقت اتفاقات را تحلیل می کردیم و سخنرانی امام را گوش میدادیم وبر اقتدار و مردانیت این مرد خدایی فخر می کردیم هی می گفت خدا بخیر کنه می ترسم نگذارند وقتی مردمو میدید میزد به پاش می گفت ماشاالله ...

این پدر مرحوم ما 3سال شهردار حکومت شاه بود و 2 سال بعد از شاه با این اوصاف که زبان مادر شنیدم بر احوال مظلومانه پدر باز سوختم که چقدر عذاب و ناراحتی مسئولیت داری در زمان شاه را کشید چقدر نامردمی ها دید و شعارها دادند كه اين شهرداربايد اخراج بشه و هی استعفا نوشت مسئولين دولت جديد التاسيس هم به خاطر شناخت از وی و عملکرد و حساسیت منطقه قبولش نکردند ( مستندات دوران استانداری دکتر حقگو ) موجود است تا اینکه دوستان حسود جلد عوض کرده اش که مرام هم نداشتند والان هم بعد از سالها بین مردم هم خود و هم خانواده شان جایگاهی ندارند زیر پایش را خالی کردند راهپیمایی و فحش و تهدید تا اینکه رفت تهران و از وزارت کشور استعفایش خودش گرفت و برای ترک و دوری از محیطی که دوستان بد فهم درست کرده بودند جهت ادامه خدمت معلمی عازم مرند شد و خدا میداند چه عذابی در جنگ داخلی نقده و چه زحمتی در 12 سال دوران سخت مریضی ( سرطان )کشید تا منطقه را به عنوان یک نفر خیر مردمی آباد کند و چه کار ها کرد که فقط به خاطر خدا بود ...
این چند روز من میدانم و خدای من که عذاب چه را می کشم تنها ذکر او آرامم می کند پارسال بخاطر افسردگی مجبور به تحویل پست رئیس زندانی سلماس شدم و یک سال از این ماجرا می گذرد با تمام افتخاراتی که در مدت 8 ماه مسئولیت داشتم که به قول دادستان سلماس اندازه چند سال بود و همه تلاش های شبانه روزی هنوز جواب صداقت من در بین بزرگان سکوت و بی خیالی و در میان بی مایگان بی خبر از خدا جز بدگویی توهین وافترا نیست اگرچه در این تشکیلات از این موضوعات با زهم خواهم دید ومن آماده هستم چون خدا را دارم به عنوان زبان گویا که روزی مانند سرنوشت پدرم خواهد نمود شب و روز بی آنکه خستگی و تفریح بدانم چیه فقط جلب رضایت خدا که تو دعای مادر و بچه و همسر همون زندانی خطاکار مطرود جامعه هست را دارم مادر بزرگ تعریف می کرد همان آدمک های به ظاهر انقلابی بعد از 6 ماه به اتهام اختلاس گرفتار شدند وبه مدد دوستانشان چون نباید این گونه اتهامات به دوستانشان بچسبد خلاص شدند ولی به قول مادر همه برای پشیمانی و عذر خواهی خانه ما آندند وتا آخر عمر مرید پدر بودند وای خدای من چه آدمی بود این مرد ... نمیدانم چی شد ولی هرچی بود خواسته دلم بود که گفت بنویسم و نمیدانم تا فردا بگذارم تو وبلاگ یا نه ولی لذت خدمت کردن درست یعنی این یعنی خطر و تهمت و اگر خدمت نکنی خطرنداری چون خاصیت نداری (( املا نانوشته که غلط ندارد )) امروز پیامکی از سرباز ترخیص شده که خودش فرزند شهید است دریافت کردم چقدر خوشم آمد ((برای انسانهای بزرگ بن بستی وجود ندارد چون بر این باورند که : یا راه خواهند یافت یا راه خواهند ساخت )) بدون خستگی بدون توجه به زمان و تعدل برای خانواده کار می کنم که لا اقل بدخواهان فردا بایگانی ام نکنند همه بی خاصیت ها کارشناسی ارشد گرفته اند من از اول سال بخاطر تراکم کاری و با اینکه شرایطش را هم داشتم اقدام نکردم و هر روز استهزای عده بیشتر است و تازگیها روح شهید لاجوردی و شهید بهشتی تا سرباز بی ترمز یساقی هم به من می گویند ولی تنها مادر پیر و دخترک چشم انتظار و پسرک ترک تحصلکرده و همسر زخم خورده زندانی می گوید خدا به دادت برسد خدا یاورت باشد ...

لذت خواندن کتاب (یک )عرفانی و علمی دکتر همشهری و فامیلمان مسعود ناصری که اوهم بعد از چند سال آمد تا خدمت کند حتی در مدرسه ابتدایی روستای خودشان ولی از دست نامردمی ها رفت تا استاد و نخبه دانشگاه های آمریکا باشد و تماشای فیلم زیبای یک تکه نان ساخته کمال تبریزی که عاشق محتوی و شخصیت پردازی ناب این فیلم و سرباز مومن به راه و هدفش صاحب نقش درفیلم و صحنه آخرش هستم با این نوشته عجین شده است خدا کند تا فردا سانسورش نکنم
مسعود ناصري كيه ؟
دکتر مسعود ناصری در اول فروردین سال 1336 در شهرستان نقده (سلدوز) بدنیا آمد و تحصیلات ابتدائی و دبیرستانی خود را در نقده، پیرانشهر، اشنویه و تهران به پایان رسانید. تحصیلات و تحقیقات وی عبارتند از:
دیپلم ریاضی: دبیرستان خوارزمی تهران
لیسانس مهندسی مکانیک: دانشگاه صنعتی شریف
فوق لیسانس علوم و مهندسی راکتورهای اتمی: کالج کوئین مری دانشگاه لندن
دیپلمای تحقیقاتی مهندسی هواپیما: کالج سلطنتی علوم، فنون و پزشکی دانشگاه لندن
دکترای آئروناتیک: کالج سلطنتی علوم، فنون، و پزشکی دانشگاه لندن ـ گروه پروفسور برادشاو
فوق دکترای روشهای عددی در معادلات ترانسپورت: مرکز تحقیقات NPTEC و CCEGB انگلستان
دیپلمای پزشکی هومیوپاتی: کالج هومیوپاتی انگلستان
بنیانگذار تئوری شعور، که در کتاب یک او برای اولین بار در ایران به زبانی ساده ارائه می شود
سه سال تحقیق در شرکت تحقیقاتی CHAM پروفسور اسپالدینگ
عضو انستیتوی هوانوردی و فضانوردی آمریکا (AIAA)
عضو برجسته علمی انستیتوی هومیوپاتی بریتانیا
عضو انجمن پزشکی هومیوپاتی انگلستان
استاد دانشگاه در لندن
ایشان به مدت شش سال( 1372- 79 ) استادیار قراردادی دانشکده فنی ارومیه بودند.
بعد از 8 سال سکونت در لندن دوباره به وطن خود بازگشتند

شب فضای خانه ما تصویر از مدرسه است در اوقاتی به تفریح می گذرد بقیه یا دستنوشته و دل نوشته های من در خصوص برنامه های اداری فردا و دلخوشی های مطبوعاتی و ویا با معلمی همسرم که واقعا ضمن احترام به صبرو حوصله وی که بعد از کار خسته کننده اداری باید از عهده کار منزل و بریز وبپاش های من و درس و مشق دریا دختر کوچکم بر آید هرچند لحظاتی بر غرو غرو بر من می گذراند ولی گذرا ست ناراحتی ندارد با این همه دیشب صحنه زیبا بر من چسبید دریا کوچک ما که اضطراب درس ومدرسه دارد و باجدیت تلاش می کند درس های یک روز قبل را هم تمرین کند دیشب موقع جمله سازی وقتی به کلمه زیبای آزاد رسید با اینکه هنوز در کلاس درس در خصوص این کلمه چیزی از آموزگار نشنیده بود در جواب مادرش که جمله ای برای آزاد بسازد یک مرتبه گفت : آزاد – ایران آزاد است بلافاصله تشویق مادر که از کجا گفتی جواب داد باز هم بگویم ایرانی آزاد است و... من که متوجه شدم با شیطنت گفت به خدا از خودم گفتم و من هم قول جایزه به او دادم چون بد جوری این جملات نوستالوژیک به من چسبید ومادر نه چندان سیاسی اش گفت دیدیم دختر خصلت مادررا می گیرد این هم که سیاسی از آب در اومد من که مدتهاست خالی از نوشته های سیاسی و تفکرات سیاسی هستم زیاد به دلم نچسبید پرسیدم دخترم از کجا شنیدی شیرینی زبانی کرد و گفت از تلویزیون ... ! نمیدانم درست یا غلط ولی ازصبح در فکر مقاله ای در خصوص رسالت مجموعه رسانه و تغییر نگرش و اصلاح ذهنیت ها بودم که این کار خانوادگی منو بیشتر به فکر انداخت تا مقاله را شروع کنم اگر ..... !
آزمون آموزگاران سخت تر است ....
1 - يك ماه پيش تو يكي از شب ها با مددجوي انتقالي از زندان نقده در مورد مشكلاتش صحبت مي كردم بي اختيار حال سيد زندان نقده را پرسيدم گفت اين روزها مريض احوال مي باشد و قلبش درد مي كنه خيالي شدم براي اينكه حالي از سيد بپرسم زنگ زدم تا سلام كردم با همان روحيه با نشاط چوابم را داد از من گلايه داشت ومن هم چاره اي جز عذر خواهي نداشتم قول دادم دراولين فرصت جهت عيادت مهمانش باشم و اين در روز دوشنبه 26 آذر ماه دراولين فرصتي كه آخرين فرصت ديدارشد نصيب من بي سعادت از زيارت پدر معنوي شد تا مهمان مراسم وداع او شدم كه همه بي دعوت آمده بودند و انصافا مردم زحمت كش و عالم دوست سولدوز سنگ تمام گذاشته بودند شكوه فراق يك عالم دلسوز... ولي
2- حضورش در همه جا خبر از صفا و آرامش ميداد چند روز پيش خدمت دوستان تعريف ميكردم كه روحاني با توجه به قداست نام ولباسش نماد آرامش است هر جا بود چند نفري كنارش بودند و كم صحبت بود
ولي هرگاه لب به سخن باز ميكرد شيرين و زيبا ميگفت روحيه شاد و امثال و تعابيرش طرفدار داشت
همه زندانيان او را (بابا)عنوان ميكردند سينه اش از اسرار ودردهاي زندانيان پر بود سنگ صبوري سخت و شانه ها يش تيكه گاه مدد جويان و خانواده اش بودندچند سال پيش مدتي بر اثر نامهربانيهاي عده از مسئولين كه دل نازك شيخ ميرعباس را شكستند اداره را ترك كرد به خدمتش رسيدم كمتر گلايه مي كرد بر صبر معتقد و بر حكم خدا تابع بود غيبت و بدگويي در كارش نبود من كه هم مددكار و هم مسئول فرهنگي بودم راهنمايم بود تا اينكه اين حرف من به دل رئيس اداره فرهنگي نشست خدمت مدير عالم دوست گفت و او مساعدت را بيشتر كرد تا سيد باشد گفتم (( زندان بيشتر از نگهبان و مراقب براي امنيت آرامش روجي و رواني مي خواد خلا وجود روحاني به وضوح ديده مي شه كمك كنيد دلشوبدست بياوريم برگردد ... ))
به همت برگشت ولي از اينكه هنوز تكليف استخدام و بيمه اش با گذشت سالها تحمل مررارت مشحص نبود در دل گلايه مي كرد.
3 - از سال 68 و تشكيل سازمان زندانها با اعتقاد چهت ادامه همكاري به زندان نقده آمد و اينكه مي توانست به قول خودش در سپاه پاسداران و نيروي انتظامي وضعي متفاوت داشته باشد به سازمان زندانها آمد سالها در اوج درگير يهاي فرقه اي و آشفتگي منطقه هاي مرزي رئيس كميته انقلاب بود و تلاشگر عرصه امر به معروف و حالا مربي و مصلح ذات البين معروف سرزنده همه اهالي شهر را مي شناخت نصيحت مي كرد سخنراني مي كرد احكام دين مي گفت صفاي داشت اين سيد مومن ...
4 - هرچند قدردان زحمات او بعد از مرگش هستيم و اين ريشه در فرهنگي دارد كه از بس درگيري روزمره گي هستيم تا مرد مي دانيم كسي بود با انواع بيماريهاي قلبي و داخلي و آرتروز يك لحظه از ياد زندان و زنداني غافل نبود پيشكسوتان زندان تعريف مي كردند در ايام سخت زندانباني با كمبود امكانات و فضا زماني كه آژير قرمز طنين صداي رعب آور خود را پخش مي كرد همه مي دويدند به دنبال پناهگاه و چانپناه او تا لحظه عادي شدن وضعيت در زندان مي ماند هم مراقب بود افسر نگهبان و هم تلفنچي اعلام وضعيت عادي مي كرد بعد از جنگ با دردي كه از شهادت اطرافيانش داشت عاشق نهضت حسيني و شيفته انقلاب خميمني بود مسلمان ايراني كه خدا مي داند از زنداني شدن جوانان و اعتياد جوانان چه زجري مي كشيد و وقتي تلاش براي حل مشكل مددجوي مي كرد نيم ساعت در مورد رهايي از وسوسه شيطان برايش مي گفت و سفارش خانواده را مي كرد و اگر دوباره برمي گشت تا مدتها از شرم چشم تو چشم سيد نمي انداخت و او هم با شيوه تربيتي خودش تا مدتها به اومحل نمي گذاشت و اگر باز دست ياري مي خواست آرام در اتاق کارش را می بست چه ميگفت همه دلسوختگي سيد به همنوع بود .
5 - روز تشیع جنازه همه بودند مردم و مسئولین کارکنان زندانهای نقده و اشنویه معاونین و روسای ستادی همه سر در گریبان بودند سفارش اکید مدیرکل زندانهای استان حضور با شکوه در مراسم بود و خودش با وجود کسالت شدید به احترام شخصیت معنوی حجت السلام سید عباس علوی مسئول بازپروری زندان نقده در مراسم حضور پیدا کرد و متاثر شد و قران تلاوت نمود و به بازماندگان دلداری داد .
6 - بعد از بیست سال خدمت صادقانه تنهابه مددتلاش مسئولین اداره کل بیمه سه سال تامین اجتماعی وی پرداخت شده بود چندین بار در همایش ها و سمینار ها هرجا دستش به مسئول سازمانی می رسید نامه ای می نوشت آخرین بار در همایش آموزش از راه دور از مدیرکل فرهنگی سازمان در خواست تعین تکلیف بازنشستگی خودشد و آقای مقاره بی انکه از دل پیرمرد بداند دستی به شانه اش کشید و قول حل مشکل را داد پیرمرد چقدر دلخوش بود ولی نامه بی جواب ماند.
7 - در ایام محرم حالش تغییر می کرد همه روز را ذکر می گفت و بعضی موقع ها تو دلش مرثیه زمزمه مي كرد برای مولایش که عشق راستینش در دنیا بودآرام اشک می ریخت شال سبز دور گردنش و صدای همیشه گرفته اش و چشمان خسته اش در روزهای محرم حکایت ازتعزیه طولانی سید داشت روز عاشورا با پای عریان جلوی دسته عزداران قمر بنی هاشم (ع) با چشمانی گریان می رفت هر شب بعد از موعظه مرثیه ای با نوای حزین می خواند که دل هر کسی را به درد می آورد سفره احسان سومین روزشهادت و حال منقلب او در شام غریبان و مریض احوالیش از شب زنده داری این ایام سالها با او بود علاوه بر این خصال صفات دیگر نیز با او بود تربیت فرزندان فاضل و خدمت مردم محروم و ارشاد در مساجد محله های پایین شهر و روستاهای دور افتاده ... یادش بخیر خودش همیشه در موقع وقوع حادثه تلخ یا فوت عزیزی می گفت (( آزمون آموزگاران سخت است و ناله بر تقدیر حق خدا معصیت است باید صبور بود )) آري باید صبور بود هرچند حدیث پر معنای امام جعفر صادق (ع) ما را بر فراق عالم خوش خصال زندان متاثر می سازد (( زمانیکه عالم با عملی بمیرد ضایعه در اسلام پیدا می شود ه هیچ چیز جبرانش نمی کند ))
یادش گرامی باد .
داره بد جوری باورم میشه که تو این مملکت یا نمیدونم هرکجا که آسمون به این رنگ است هرچقدر دلسوخته تر وعاشق به ملک و مملکت و باور خودت باشی اینقدر بیشتر د برابر هجمه و توهین و توقیف هستی مدتیه که مسئولیت جدید را دارم فقط در پیش وجدان خود راحتم که خدا از من راضیه اینو در امداد های غیبیش می بینم این مدت خاطره اگیز عجب عالمیه ... خدای اگر غافل از تو هستم این منم که ضرر کارم تو حاضر و ناظری و چون نیک میدان با درستکارانی در راه احقاق حقوق و دفاع از ارزشهای انسانی خواهم کوشید اگر معاندان و بدخواهان بی وجدانان و خائنان این ملک اسلامی در لباس بره گرگهای باشند که بخواهند تکه تکه ام کنند باز یک عقیده دارم تو بزرگتر از همه هستی و تو تنها امید من هستی فقط تو یاورم باش .....
مدتیه نیستم ولی از امروز که کمی کارهای اداره جمع جور شده میخواهم باشم ... دعایم کنید تا در اصلاح و تربیت زندانیان موفق باشم کار خیلی مقدس و بسیار سخت چون عاشقم میدانم جسمم زودتر خواهد پوسید اما دلم را جز خدا و عقیده را از برای خدا به احدی نخواهم داد قسم خوردم اگر روزی ذره ای ابهام و بی توجهی به نوع بشر در وجودم رخنه کرد و خسته از مکر دشمنان و مانده از کار شدم خودم را از مسئولیت بزرگ کنار بکشم اگرچه دنیا و مقام ان شیرین است اما عاقبت به خیری خودم و شفاعت آخرت مهم تر است ... دعایم کنید .
اشتباهات هوشمندانه قسمتی از پیشرفت است احمقانه دل به دریا زدن عیب است
شکست واقعی ریسک نکردن است یا به قول دوستی دیکته نا نوشته غلط ندارد از اینکه کار می کنم و عده ای تحمل کارهای بزرگ حوزه مسولیتی من را ندارند و با بهانه و توجیه غیر منطقی با بدگویی و گزارش کذب و عدم همکاری وراهنمایی مرا مورد هجمه خود قرار می دهند و محبت دوستان با شرفی که میدانند همنوع حتی اگر مجرم هم باشد می توان به راه راست هدایت کرد اگر همت کنی و نفس پاک داشته باشی برایم عنایت خداوندی است که با لوح تقدیر و یا نوشته ای و یا تشکر زبانی ابراز می گردد تازه می فهمم چقدر با ارزش و مهم و بزرگ هستم خدای شکر که تواناییهایم را در بستری مناسب قرا ر دادی ... کمک کن که سر افراز باشم و بمان با دل و روحی پاک اگرچه سخت است من هم عاشق همین سختی ها هستم زندگی در مرام من مبارزه است و تنها مبارزین سر سخت پیروز میدانند و همه هم میدانند اگرچه در زبان می گویند تنها تو یاور باشی من پیروزم ....
چقدر باید شخصی تهی، پست و بدبخت باشد که بخواهد از راه بازی با آبروی مردم، به نام و نانی برسد یا بخواهد با صحبت کردن درباره آبروی دیگران، نقل مجلسی شود و خودی نشان بدهد. چقدر باید بیخبر باشد که چنین خبرهایی برایش جذابیت داشته باشد؟ چقدر؟
پیشوایان ما حتا زمانی که شخصی بدگویی دیگران را میکرد و به آنها گناهی را نسبت میداد، با آورنده خبر عتاب میکردند: بنده را چه به این که در اسم ستار خداوند دخالت کند و آبروی بندگان دیگر را بریزد؟
حضرت رسول اکرم ص:افضل العباده انتظارالفرج-برترین عبادت انتظار فرج است.
میلاد
با سعادت
یگانه منجی عالم بشریت
آخرین وصی حضرت رسول اکرم ( ص )
بر عاشقان و منتظران ظهورش و تمام مومنان![]()
مبارک و تهنیت باد![]()

تویی که نمی شناختمت ( ناگفتههاي زندگي شهيد رجايي از زبان همسر )
همسر الهام، خاتمي را جيره خوار آمريكا خواند !!!
مقاله ای از دوست عزیزم حیدر بروسان
((مديريت ، عوامل موثر بر آن و مهارت هاي مديريتي))
حيدر بروسان مددكار اجتماعي كانون اصلاح و تربيت استان
| چهارمین همایش مشترك مسئولین آموزش | |||
|
زمان برگزاری : ٢٦ و ٢٧ تیر ماه ١٣٨٥
مكان : آذربایجانغربی – ارومیه – خیابان شهید بهشتی – جنب مدرسه نیلوفر – سالن اجتماعات معلم اهداف همایش : ١)تعامل با آموزش و پرورش در جهت گسترش بیشتر آموزش كلاسیك در زندانها ٢)تشریح وضع موجود و چشم انداز آینده و تصویر وضع مطلوب آموزش و پرورش مددجويان ٣)آشنائی بیشتر با مبانی برنامه ها و دستورالعملهای آموزشی ٤)آشنائی و بررسی موانع و مشكلات آموزش و پرورش مددجويان ٥)ارائه پیشنهادات در راستای رفع موانع و ارتقاء سطح علمی مددجويان ٦) نقد و بررسی برنامه های آموزشی طی سال جاری و بررسی راههای توسعه برنامه های آموزشی در سال ١٣٨٦ اعضای كمیته برگزاری چهارمین همایش مشترك مسولین آموزش سازمان زندانها و وزارت آموزش و پرورش
جبار باقری - رئیس همایش جعفر نجف پور - دبیر همایش شاهرخ احمدزاده - معاون روابط عمومی علی اكبر بنی هاشمی - معاون اجرائی همایش یحیی انتظاری - مسئول كمیته تبلیغات و چاپ حمید نادرزاده – مسئول كمیته چاپ و انتشارات بهروز باقرزاده - مسئول كمیته فیلم و عكس رحیم جواهریان - مسئول كمیته تبلیغات محمود شوقی - مسئول كمیته اداری و مالی حسین حاجی زاده - مسئول كمیته تشریفات دكتر شهرام طایفه - مسئول كمیته بهداشت و درمان عزیزه باختری - مسئول دبیرخانه همایش بهروز فیروزیان - مسئول كمیته اسكان یعقوب غنی پور - مسئول كمیته تغذیه بهرام قلیزاده - مسئول كمیته ترابری شهروز مدنی - همكار كمیته اسكان و تغذیه چند روزی سرگرم تهیه مقدمات برگزاری باشکوه این مراسم هستیم امید است بتوانم در اوقات فراغت از کار یا بعد از همایش از نتایج و دست آوردهای آن شما دوستان عزیز را بهره مند نمایم ... منتظر باشید
طبق شواهد بعد از اتمام مراسم و در اوایل مرداد ماه باید برای یک مدیریت نفس گیر در امر اصلاح و تربیت زند انیان آماده باشم خدا نظر لطف و عنایتی بکند که بدون حضور مهر او ناچیزم در این وادی .... !!
|
انسان اگر چاله آب زلال باشد یک سنگ ریزه باعث از هم پاشیدن آن چاله آب خواهد شد ولی اگر دریا باشد هیچوقت نمیتوان آن را از هم بپاشانند بس چه خوب است همه انسانها دریا باشند .
(قسمتهایی از دیالوگ فیلم قارچ سمی )
من عشق مادر بزرگ دارم این همه اقوام میدونن البته یه نوع سندروم علاقه به مردان و زنان سالخورده تو وجودم هست و لی مادر بزرگم (پدری ) زن تحلیگریه یادمه همیشه از زنهای فضول و غیبت کننده بدش میومد اون اسم زنهای فضول و غیبت کننده را گذاشته بود چرچیل وزیر ... و آدمهای بد و تفرقه افکن و دو بهم زن و اهل دعوا را می گفت انگلیس ... تمثیل های ننه ام تو یادم بود تا اینکه این روزها با اینکه خودش مریض احوال و عموم حالش روز به روز بدتر میشه ولی بهترین برنامه تلویزیون یعنی اخبار از دست نمیده با اینکه فارسی نمیدونه اما تو بایگانی لغاتش که با توجه به سنش غنی وسلامت شنیداری و بینایی داره به چندین کلمه حساسه این روزها وقتی تحلیل اوضاع عراق و مسائل هسته ای و آشوب های اهواز و سیستان و کردستان میاد و اسم انگلی میشنوه بی مقدمه میگه آره ننه من مرده شما زنده این انگلیس هر جا باشه جنگه خدا لعنتشون کنه من .... و افضات سیاسی که برای دست انداختن ننه بزرگ فقید و سیاسی من بهانه که بدست برادر کوچکم میافته و یک دل و نه صد دل ارادت داره به رئیس جمهور احمدی نژاد ... ولی منم مثل ننه حتم دارم انگلیس داره کارهای گنده تر از دهنش میکنه که باید سیاست ورزان عرصه با مشاوره های ننه ما مواظب توطیه باشند ...



