تبليغاتX
(برگ زیتون) - این قصه را با من بخوان
تا زمانی که برگ زیتون بر منقار خونین کبوترهاست آرامش نزدیک واری حس نخواهد شد

قصه من

پدر مرحومم داستانی را در کودکی من برایم نقل کرده است که همیشه برایم پند آموز بوده است. میگفت : در روزگاران قدیم مرد عارفی برای خرید به بازار میرفت که در راه جوانی را دید که بسیار مودب نشان میداد. از او دلجویی کرد و از کارش پرسید و شنید که او بیکار است . دستش را گرفت و به حجره بازرگان مشهوری که دوستش بود , برد و از او خواهش کرد تا این جوان را بکار بگیرد. چنین شد و پس از مدتی که آن عارف که به دیدن دوست بازرگانش رفته بود و آن جوان را مشغول کار دید و از حالش پرسید. جوان هم اظهار تشکر کرد. اما از کارش که پرسید , جوان گفت : نه چنین است و نه چنین خواهد ماند. پس از گذشت چند ماه که باز به آن مکان آمد , جوان را ندید. از بازرگان احوال او را جویا شد و شنید که آن جوان نزد حاکم شهر کاتب شده است. لذا خوشحال شد. زمانی دیگر که جوان را دید , بعد از احوالپرسی باز هم از کارش پرسید و جوان باز هم همان جواب اول را داد.تا زمانی که روزی مطلع شد که ان جوان فرماندار شهرشده است که در دیدار با این عارف باز هم این سئوال و جواب به همان شکل ما بین پیرمرد عارف و آن جوان تکرارشد که نه چنین است و نه چنان خواهد ماند. قصه پیشرفت این جوان تا آنجا پیش رفت که او مشاور پادشاه وقت در پایتخت شد. بعد از مدتی که عارف جهت انجام کاری به پایتخت رفته بود باز به آن جوان سری زد و باز هم جواب همان بود. تا اینکه چند سال از این ماجرا گذشت و عارف قصه ما بر دروازه شهر گذر میکرد که گدایی را دید که شالی به سر انداخته و در گوشه دروازه دستش را دراز کرده بود و پول طلب میکرد و زیر لب هم , یا محبوب , میگفت. به ارامی پیش آن گدا رفت و با دیدن چهره او رنگ از چهره اش پرید. متوجه شد که این شخص همان جوان قصه ماست که به این روز سیاه افتاده است. علت را جویا شد و جوان گفت : در جواب سئوالی که شاه پرسید , جواب صریح و بی پرده ای را دادم و این کار بر شاه خوش نیامد و همه زندگی ام را از من گرفت و دستور داده است که تا یکی دو روز دیگر از این مملکت خارج شوم و گرنه گردنم را خواهد زد. بعد آهی کشید و گفت : من که هر بار به تو گفته بودم که , چنین نیست و چنین هم نخواهد بود. عارف گفت : نه چنین است و نه چنین هم میشد , بشرطی که با هر بار پیشرفت در کار از بزرگان و پیش کسوتان در مورد اسرار ماندگاریت سئوال میکردی و پند آنان را عمل مینمودی .


بی پیر مرو تو در خرابات / هر چند سکندر زمانی

 
آن لحظه از زمان که انسان در باره خود میاندیشد , هرگز تلف نمیشود. مرز درک انسانها تا بیکرانگی است بشرطی که احساس تعهد و مسئولیت کند و هر چه توانایی در خود احساس کند , از موقیت پایین تر تا بالاتر را طی کند و کلماتی از قبیل جبر , ضرورت و شاید , سد راه او نباشد.هر انسانی دارای یک عامل محرک درونی برای پیشرفت است . اگر به خود بیاید و با خود صادق باشد , صاحب اراده قوی شده و میتواند خود را اداره کرده و در کنار زندگی عاطفی و طبیعی , دارای جلوه های حرکت به سوی موفقیت های اجتماعی هم بشود. ولی باید بداند که نمیتوان با خیالات دکان باز کرد. فرق انسان با شیطان اینست که انسان وقتی اشتباه کرد , معذرت میخواهد ولی شیطان هرگز به اشتباه خود اعتراف نمیکند و پشیمان هم نمیشود. وضع هستی طوری ساخته شده است که ما وقتی به دنیا میآییم , بسیاری از زمینه ها برای زندگی ما قبل از ما برایمان آماده شده است . اما وقتی ما خودمان به سوی گمراهی میرویم , در واقع این وضعیت را تغییر میدهیم و در مشیّت الهی دخل و تصرف میکنیم . بعد هم شاکی میشویم. بزرگترین فضلی که خداوند به انسان داده است , حق انتخاب است که بسیاری از ما ها نمیدانیم چگونه از این حق خود استفاده کنیم.

 آتشش پنهان و ذوقش آشکار // دود او ظاهر شود پایان کار.

نگارش در تاريخ سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 توسط شاهرخ احمدزاده |
درباره وبلاگ

ش - احمدزاده

این نسخه فقط وفقط برای من پیچیده شده .من خیبری ام...اهل

نی و هور و آب ...خیبری ساکته... دود نداره ...سوز داره

--------------------------------------

می دانی چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار ؟

-----------------------------------------------

مي نگارم تا به تعبير فرزانه اي ، دلم را شعله ور ،شجاع و بي قرار نگه دارم. در دلم همه ي آشوب ها و تضاد ها و غم ها و شادي هاي زندگي را احساس مي كنم اما مي كوشم تا آنها را مطيع آهنگي برتر سازم ، برتر از آهنگ عقل ، و حماسي تر از آهنگ دل....



پست الکترونیک
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه


قالب وبلاگ